#آخرین_پناه_پارت_176

بعد لبشو گاز گرفت..پناه با پرویی گفت:
- بچمون دیگه عادت کرده..
شروین نمایشی صورتشو چنگ انداخت :
- خاک توسرم....
بعد همه زدند زیره خنده...پناه با خوشحالی گفت:
- باید جشن بگیریم الان زنگ میزنم بچه ها بیان...
یهو ساکت شد چقدر زود یادش رفته بود که باید عزادار مادرش باشه...هنوز یه هفته از فهمیدنه مرگ مادرش نگذشته اونوقت میخواست جشن بگیره؟؟؟؟ اردوان نگاهی به دخترش که یهو ساکت شده بوددو اخماش تو هم رفته بود انداخت...وخیلی سریع فهمید..دستی به موهای طلایی دخترش کشیدو گفت:
- این خیلی خوبه پناه...خودتو اذیت نکن...آیه از خوشحالی تو خوشحال میشه...بلند شو زنگ بزن به دوستات بیان...
پناه سرشو پایین انداختو گفت:
- نه بابا...
- پناه...بلند شو دخترم...
- اما...
لبخند اردوان جلو حرفشو گرفت..بلند شد مبایلشو برداشتونشست..به لعیا زنگ زد بعد از چند بوق صدای لعیا تو گوشی پیچید
- نبودی راحت بودیما چیه؟؟
- خفه بینم بلند شو بچه هارو جمع کن بیا خونه ما جشنه؟؟
- چه جشنی نصفه شبی 5 ساعتم نیست که از اونجا اومدیم ..
- بیاید دیگه تا یه ساعت دیگه اینجایید.. خبر خیلی مهمی دارم...
- اخه..

romangram.com | @romangram_com