#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_189


مطمئنی یعنی زیاد رسمی نمیشه

ابروهاموانداختم بالاو گفتم:خب مگه خودت نگفتی مهمونی رسمیه

نفسشو فوت کرد بیرونو گفت:چرا ولی ،هوووف نمیدونم

_دارا راستشو بگو کجا میخوای بری که انقدر استرس داری؟

چشماشو ازم دزدید و گفت:استرس،چیه؟چرا حرف تو دهن من میزاری بچه،مهمونی کاریه دیگه

اخم کوچیکی کردمو گفتم:نمیخوای بگی نگو ولی دروغم نگو

پیشونیمو بوسیدوگفت:اخم نکن خواهر کوچیکه،بزا برم و بیام میگم واست

خواستم چیزی بگم که با خداحافظی سرسریش دهنمو بست

هنوز توی اتاق دارا ایستاده بودم که صدای زنگ گوشیمو شنیدم بدو بدو رفتم تو اتاق خودمو گوشیمو که داشت خودشو میکشت جواب دادم

_جووونم عروس خانم

عروس خانمو کوفت یه ماهه عروسی کردم تو هنوز به من میگی عروس خانم،احساس،میکنم به این کلمه الرژی پیدا کردم

خودمو پرت کردم رو تخت وگفتم:خو حالا انقدر غر نزن ،چه میکنی با فک و فامیل شوهر

نگو که دلم خونه پدرم دراومده از بس مهمونی رفتم،اصلا برای همین بت زنگ زدم فرداشب خونه ی دوست امین مهمونیم توام باید بیای،چون من اونجا هیچکسو نمیشناسم

_حرفا میزنیا من دنبال تو جُل شم که چی بشه؟

romangram.com | @romangram_com