#آقای__دیوانه_و_دلبر_پارت_129


‌با لبخند دوست داشتنی،گفت:پنج سالی میشه ماهی یه دفعه رو میاد،درضمن تاحالا هیچکسم با خودش نیاورده بود غیر این دفعه

چیزی نگفتم که ادامه داد:این پسر روحشم مثل چشماش زلاله،باید بهت بگم دست رو ادم درستی گذاشتی

_ولی ما...

حرفمو قطع کردو گفت:میدونم هنوز چیزی بینتون نیست ولی خودت فکرمیکنی این بی دلیله که دانیال مهمترین رازشو برای تو فاش کرده و اجازه داده درونشو ببینی؟

حرفاش منو بدجور برد توی فکر طوری که حتی رفتنشم حس نکردم



توی راه برگشت بودیم و هیچ حرفی بین منو دانیال زده نمیشد تا رسیدیم جلوی درخونه مون،من رومو کردم سمتشو گفتم:امروز واقعا عالی بود ،ازت ممنونم که همچین روزی و واسم ساختی

یه عروسک از پشت برداشت و داد دستمو با لبخنددلنشینی گفت:پنج سال پیش حس کردم که دارم خفه میشم توی این سکوت تا اینکه با خانم طاهری اشنا شدم و فهمیدم مدیر یه اسایشگاست،باخودم گفتم من باید یجوری خودمو خالی کنم و چه بهتر که با خوندن برای اون بچه های بی سرپرست و وقت گذروندن باهاشون اینکارو بکنم

یه اه کوتاه کشید و ادامه داد:دلارا شاید تا الان فهمیده باشی تو اون کسی هستی که منو از پیله ی تنهاییم اوردی بیرون،پس به عنوان مهمترین فرد زندگی من حقت بود که از این رازم باخبر شی

حرفاش تو سرم تکرا میشد،دانیال منو مهمترین ادم زندگیش، خطاب کرد،خدایا داری چیکار میکنی با من یا بهتره بگم دانیال تو داری چیکار میکنی بامن،با قلب من...

بعضی از آدمام هستن که فکر میکنی هیچوقت سمتشون نمیری ولی وقتی میشناسیشون با خودت میگی کاش همون اول سراغ همینا میرفتما

چه خوبن اینجورآدما

(زهرا عابدی)

باحرص نشستم روی تخت و روبه یاسمین و ترانه که دست به کمر وایساده بودن جلوم گفتم:ها؟چتونه؟میزارید یه روز تعطیل بکپم یا نه؟

romangram.com | @romangram_com