#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_459




نگاهی به ساعتم انداختم. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. تا چند دقیقه ی دیگه همه چی تموم می شد. رادین مرتب تو راهروی باریک و دراز محضر، قدم می زد و گوشیش دستش بود. شماره می گرفت و عصبی بود. بابا و آرسامم کنار هم وایساده بودن و بابا با مهربونی نگام می کرد. شیرینم نشسته بود کنارم. گیسو و انیس جونم گوشه ای نشسته بودن. انیس جون سرش پایین بود. انگار ازم خجالت می کشید. وقتی بهش سلام داده بودم، با مهربونی و گرمی جوابم رو داده بود اما یه غم عجیبی رو تو چشاش حس می کردم.

پدر جون با خشم رو به رادین گفت:

ـ پس این پسره کجاست؟ مگه بهش نگفتی سه این جا باشه؟

رادین کلافه گفت:

ـ چرا بهش گفتم! گوشیشم جواب نمیده. معلوم نیست کجا مونده!

پدر جون با حرص گفت:

ـ می خواد نیاد نه؟ دو هفته ما رو انتر خودش کرده که چی بشه؟ بشیم مضحکه ی عام؟ ما رو مسخره ی خودش کرده؟

انیس جون با لحن جدی و خشکی گفت:

ـ بهروز! حق نداری در مورد آروین این جوری حرف بزنی. شاید کاری برای بچه ام پیش اومده. اگه می خواست نیاد، پشت تلفن، به رادین می گفت.

پدر جون کلافه گفت:

ـ پس کجا مونده؟ ده دقیقه از سه گذشته!

یه دفعه رادین در حالی که موبایلش دم گوشش بود، گفت:

romangram.com | @romangram_com