#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_448
ولی چی کار کنم که دیگه باورش نمیشه
« داغ عشق، بابک بابایی »
***
چشام رو باز کردم. خونه تاریک مطلق بود. موقعیتم رو یادم نیومد. گوشیم کنارم رو تخت بود. از رو تخت بلند شدم. راویس کجاست؟ ساعت چنده؟
به سمت آشپرخونه رفتم. چراغا رو روشن کردم. ساعت هشت شب بود! من چرا خونه بودم؟ صدا زدم:
ـ راویس، راویس کجایی؟
آشپزخونه نبود. پس کجاست؟ هوا که تاریکه. بیرون چی کار می کنه؟ دوباره داد زدم:
ـ راویس؟ کجایی عزیزم؟ نمی خوای فکر شام باشیم؟ بریم بیرون؟ مهمون من؟
اینا رو تند تند می گفتم و می گشتم تا راویس رو پیدا کنم. برگشتم تو اتاق خواب! چراغش رو روشن کردم. نگام رو کمد خالی از لباس راویس ثابت موند. یه لحظه لرزیدم! همه ی اتفاقات صبح اومد جلوی چشام! راویس رفته بود. رفت؟! شوکه شدم. این قدر حواسم خوابی بود که دیده بودم که یادم رفته بود راویس دیگه نیست! احساس خفگی زیادی می کردم. داشتم دیوونه می شدم. گلوم رو مالیدم و دکمه ی بالای پیرهنم رو باز کردم تا راه تنفسم باز بشه و بتونم راحت تر نفس بکشم. راویس بدون من کجا رفتی بی معرفت؟! از صبح خوابیده بودم؟ این قدر تو این چند روز بی خوابی کشیده بودم که یه سره تا الان خوابیده بودم.
صدای گوشیم اومد. بدون این که به شماره نگاهی بندازم، جواب دادم.
ـ الو؟
romangram.com | @romangram_com