#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_348


ـ آره خیلی. عزیز خالشه!

آروین نگاه پر از حسادتی بهم کرد و گفت:

ـ خوش به حالش!

چپ چپ نگاش کردم و آروینم بلند خندید. عاشق حسادتاش بودم. رادین و گیسو رفته بودن. خیلی دوست داشتم در مورد رادین از آروین بپرسم؛ اما باید دنبال یه فرصت مناسب می گشتم. به آروین خیره شدم. گرم تعریف با آرسام بود. چقدر مردونه بود؛ همه چیزش! حرف زدنش، حرکاتش!

عاشق ژستاش بودم. دستاش رو می برد تو جیب شلوار تنگش و دل منو بیشتر می لرزوند!

***





شب خوبی بود. با همه خداحافظی کردم و سوار ماشین آروین شدم. آروینم مامانش رو بوسید و سوار ماشین شد. به سمت خونه حرکت کردیم. آهنگ اسپانیایی ملایمی با صدای خیلی کم، از پخش ماشین به گوش می رسید. حس کردم بهترین زمانه که درمورد رادین، از آروین بپرسم.

ـ آروین؟

ـ بله؟

ـ رادین، گیسو رو دوست داره؟

ـ چرا نباید دوسش داشته باشه؟ گیسو زنشه و مسلما دوسش داره!

romangram.com | @romangram_com