#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_196


ـ حق با توئه! به زن و حقوقش خیلی کم بها میدن و این خیلی بی انصافیه! اما خب تو که گلناز رو می شناسی. از بچگی عاشق کارای مردونه و سخت بود. عاشق ریاضی بود و کسی هم نتونست جلوش رو بگیره. مدام ثریا بهش می گفت که پزشکی بخونه اما گلناز فقط و فقط به مهندسی فکر می کرد و همونم قبول شد. گلناز دقیقا نقطه ی مخالف خواهرشه. هر چقدر که این دختر به درس و مشق علاقه داره گیسو از درس فراریه! یادته با چه مکافاتی دیپلمش رو گرفت و دیگه ادامه نداد؟! بهرام و دق داد تا دیپلمش رو گرفت. چند بار تجدیدی آورد و به زحمت پاسشون کرد.

دیگه به حرفاشون گوش نکردم. حس می کردم خیلی اضافیم و ناراحت بودم. همون طور که سرم رو به شیشه تکیه داده بودم با انگشت دستم روی شیشه ی بخار گرفته ی ماشین شکل هایی می کشیدم. اول اسم خودم و آروین رو به لاتین نوشتم و بعد سعی کردم با یه زنجیر باریک و ظریف به هم وصلشون کنم. همین که داشتم زنجیرا رو به هم می رسوندم ماشین بازم رفت رو سرعت گیر و دستم لرزید و رو زنجیر نصفه نیمه به طور کاملا غیر ارادی خط درشت و پررنگی کشیده شد و انگار که زنجیر قطع شد. دلم گرفت. حتی رو شیشه ی بخار گرفته هم آروین سهم من و مال من

نبود. نگام رو زنجیر قطع شده ی رو شیشه ثابت موند. انصاف نبود که حتی من و آروین رو شیشه هم به هم نرسیم! اشک تو چشام حلقه زد و پشت چشمم به شدت می سوخت. چرا آروین مال من نبود؟ درسته که با اجبار و دروغ به دستش آورده بودم اما چرا نباید به خودم و خودش این فرصت رو می داد تا به هم و به زندگی با هم فکر کنیم؟ چرا عاشقم نمی شد؟ من که هر کاری کردم تا نظرش رو جلب کنم؟ چرا هیچ تغییری توش حس نمی کردم. هر تغییری هم تو رفتار و اخلاقش حس می کردم فوری از بین می رفت و بازم می شد همون آروین سابق! سعی کردم هوش و حواسم رو به آهنگ خارجی ای که از ضبط ماشین پخش می شد متمرکز کنم.





Now from infinity

همين حالا برگرد و منو از ابديت رها كن

Love is a mystery

عشق يك معماست

Distance is killing me

فاصله داره منو نابود مي كنه

Come back I need you now

برگرد. بهت نياز دارم

romangram.com | @romangram_com