#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_479


- خبر دارید الان کجا هستن؟

- احتمالا پیش همکارای شما!

دو مرد، به هم نگاه می کنند.

- دلیل اومدنشون به ایران چیه؟

- دلیل کاری و شخصی.

خیلی تلاش می کند کلماتش را درست انتخاب کند.

- واضح تر بگید!

- اینجا نمایندگی کمپانی ماست... من و مادرم هم فعلا تهران اقامت داریم... میشه کاری و شخصی.

ثقفی، پوشه ی سبز رنگی که در دست دارد را باز می کند. به محتویاتش نگاهی می اندازد و می گوید:

- شما، دو ماه و نیم قبل، به ایران اومدید... بعد از دوازده سال... مادرتون، هانیه توکلی، دو هفته قبل اومدن؛ بعد از بیست و پنج سال... و حالا، پدرتون،... ایشون هم بعد از ده سال... چی شده که بعد از اینهمه وقت، دوری، یه دفعه همه ی خانواده تصمیم گرفتین برگردین... اونم با فاصله، نه با همدیگه...

ذهنش بر خلاف ظاهرش، در حال تکاپوست.

به خاطر مشکل سربازی، دچار دردسر شده اند؟ انتقال وجه از امریکا به ایران مشکل ساز شده؟ این سوال و جوابها و دستگیری ِ نامدار، ادامه ی شکایت ِ نریمان نیست؟!

- من، نماینده ی جدید کمپانی توی تهران هستم... اینجا هم محل کارمه... مادرم هم اومد به خاطر من... و حالا پدرم، به خاطر ما و کارش برگشته.


romangram.com | @romangram_com