#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_320

هيجان زده از كشف جديدش. سيگارى روشن مى كند.

-معذرت مى خوام اگه ناراحتت كردم...مدت زيادى نيست كه تهران اومدم و راستش اغلب دخترايى كه تا امروز ديدم ،تفاوت رفتاريشون با تو خيلى زياده.

نازنین جواب نميدهد. فقط با نگاه دلخورش به او خيره مى شود.

نمی فهمد چطور مى پرسد:

- خودت چطور ؟؟؟دوست دختر ندارى ؟؟

منتظر است؛ و متوجه ميشود كه امير على در جواب تعلل می كند....كف دستهاش عرق كرده ....اصلاً چرا پرسيده ؟؟...مگر مهم است؟!

غافل از اينكه صورت جدى و موقرش وقتى خجالت مى كشد ،زيباتر مى شود.

سكوتش باعث مى شود چشمهاش ناخوداگاه به سمت چشمهاى امير على حركت كند ....به نظر مى رسد دارد تفريح مى كند ...طرح لبخندى روى صورتش است كه بيشتر در چشمهاش نمايان شده تا روى لبهاش. میخواسته حرف دلش را بزند، حالا چیزهای بهتری هم دستگیرش شده!

از نگاه امير على معذب است ولى با وجود حس خوشايندى كه به موازات آن در وجودش جريان پيدا كرده ،از ثابت ماندن آن نگاه، حال خوشی دارد.

امیرعلی به کانتر تکیه می دهد.

- من محدوديتى به اون شكل، براى دوست دختر داشتن و ارتباط ندارم ...ولى در حال حاضر ...نه!....با كسى نيستم.

تمام حس خوشايندش در جا از بين مى رود . "در حال حاضر" پررنگ تر از بقيه در ذهنش خودنمايى مى كند.

حس می کند تنفس براش سخت شده. سردرگم از اينكه چرا اين جواب بايد باعث پريشانيش شده ،قدمی عقب می رود و پشت به او می کند.

- نازنين ؟!

romangram.com | @romangram_com