#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_268
-چته بابا!!! طورى نشده كه...از چى مى ترسى؟.
براى اولين بار احساساتش دچار اشفتگى شده اند
گريه اش شدت مى گيرد
-ديوونه اى به خدا ....يه بارم كه به زور هلت دادن وسط بهشت ،تو واسه خودت جهنمش كن.
ميون هق هقش مى پرسد
-گ*ن*ا*هش به كنار ،اگه شكوه جون بفهمه؟؟؟؟واى خدا ابروم ميره ..
از ديدن نازنين تو اين وضعيت كلافه ست ،از بحثى كه هميشه فرارى بوده ...بى اراده تصوير زنى مياد جلوى چشمش ..كه اولين بار وقتى پنج ساله بود ،موقع ديدن كارتون پلنگ صورتى ..اومده بود خانه شون .صداى تلوزيون را كم كرده و ،با ابروهاى گره كرده برايش گفته بود ... از خداى منتقم ......از خداى قهار ....... از عذاب ....از هيزم ها و اتش جهنم ...از اينكه فرشته هاى عذاب با سيخ داغ ،در انتظار كسانى هستند كه به موسيقى گوش سپرده اند...سالها كاب*و*سى شده بود ميون خواب و بيداريش ...در تمام جلساتش شركت مى كرد ،تا اينكه يك روز ايستاد در برابر شكوه و اعتقاداتش وپشت پا زد به همه اون باورها .......
براى رهايى از اون افكار سرش را چند بار تكون ميده....حاضر هر كارى بكند ولى نازنين را اونطور اشفته نبيند
سعى مى كند از ميان شنيده هايش بهترين را انتخاب كند
-نازى ،ببين من و ...مگه خود خدا نمى گه اگر روزى تو بيابون گير كردين و داشتين از گرسنگى مى مردين مى تونين گوشت برادر مرده تون رو هم بخورين هيچ اشكالى هم نداره
ميون نفس ها و گريه منقطعش ،با لبخندى فشرده مى گويد
-يعنى شكوه جون حق داره ....از كجات يه همچين حكمى در اوردى؟؟؟
-حالا شايد عين حكم خدا نباشه ....يه خورده پس و پيش كه اشكال نداره!
-بر فرضم كه اينطور باشه ،چه ربطى به كار من داره اخه!!
romangram.com | @romangram_com