#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_289
ماکان دستش و گذاشت رو شکمم و با صدایی که معلوم بود داره فرنوش و مسخره می کنه گفت :
- اگه خاله فرنوش با اون جیغ جیغ کردناش به کشتنم نده حالم خوبه
اون شب کلی بهم خوش گذاشت . درسته که به خاطر گل دختر مامان که یه ماه دیگه به دنیا می اومد بیشتر نشسته بودم . ولی عروسی فرنوش و حامین چیزی نبود که بخواد وضعیتم رو خوشیم تاثیری بذاره .
اون شب تو ب*غ*ل ماکان خوابیده بودم و داشتم به همه چی فکر میکردم . به زندگی خودم . فرنوش . این که سرنوشت چه جوری مارو به این جا رسوند
آروم گفتم :
- کاشکی سیاوشم امشب بود .
ماکان همون جوری که موهام و نوازش میکرد گفت :
- نگران نباش اونم بالاخره با خودش کنار میاد و بر می گرده .
همون جوری که اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم :
- خدا کنه .
سیاوش عاشق خواهر یکی از دوستاش شده بود . ولی دختره سرطان گرفت و مرد . سیاوش داغون شد و گفت نمیتونم این جا بمونم و رفت آلمان . ولی گفته بر میکردم . گفته هر وقت درسم تموم شد و یکم خودم و پیدا کردم بر میگردم . امیدوار بودم این اتفاق بیوفته . چون من سیاوش و خیلی دوست داشتم . نبودش اذیتم میکرد.
نمیدونستم بگم یا نه ولی بالاخره آروم گفتم :
- هفته دیگه سالگرد هیربد . یادت بود ؟
حرفی نزد و بعد از چند لحظه با صدایی خش دار گفت :
- آره یادم بود .
حرف دیگه ای نزدم . میدونستم چقدر واسش سخته . هفته دیگه دومین سالگرد مرگ هیربد . 2 سال از اون روز شوم میگذره . همون روز تصادف . بعد از این که هیربد باعث شد ما اونجوری تصادف کنیم . خودش هم نتونست ماشین و کنترل کنه و محکم خورده بود به کامیونی که از روبه رو میومده و همون لحظه تموم کرده بود. پزشکی قانونی گفته بوده که هیربد اون لحظه م*س*ت بود .
واسه ماکان خیلی سخت بود . درست بود که اون داشت با دیونه بازیاش جفتمون و به کشتن میداد ولی باز هم واسش سخت بود چون اون و مثل داداشش دوست داست ولی با هیربد با کاراش ..
ولی هفته دیگه 2 سال از اعتراف عشقم به ماکان هم میگذشت . 2 سالی که می تونم به جرات بگم تک تک روزاش از بهترین روزهای زندگیم بود . نه که با هم دعوا نکنیم یا اختلافی بینمون نباشه . بعضی وقتا انقدر از دستش حرص می خوردم که دلم میخواست سرم و بکوبم به دیوار ولی چون همدیگه رو دوست داشتیم اون دعواها هیچ وقت تو ذهنمون موندگار نبود .
romangram.com | @romangram_com