#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_256
- میدونی الین بهم چی گفت :
سرم و به معنی نه تکون دادم .
- بهم گفت هیربد و دوست نداره . گفت خیلی وقت عاشق من شده . گفت منو دوست داره
انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی کردن . نمی دونم چی شد ولی ته دلم یه جوری شد . حس این که یه دختری عاشق ماکان بوده حالم و بد کرد. دلم نمیخواست . دوست نداشتم یه دختر دیگه ماکان دوست داشته باشه . دستام یخ زد . ضربان قلبم رفت بالا . خدایا چه مرگم شده بود ؟ یعنی داشتم حسادت می کردم ؟ نه امکان نداره نه . فقط حساس شدم . همین .
هنوز داشتم با دهن باز به ماکان نگاه میکردم . با صداش به خودم اومدم و سعی کردم به خودم بیام . ولی خیلی سخت بود .ضربان قلبم رو از روی لباسم احساس میکردم . سعی کردم لا اقل حواسم و جمع کنم ببینم ماکان چی میگه. صداش خیلی بغض دار و دورگه بود . دلم واسش می سوخت . معلوم بود با یاداوری این خاطرات خیلی داره اذیت میشه .
- داشتم دیونه میشدم . سرش داد زدم و گفتم همچین چیزی امکان نداره . من اصلا همچین حسی بهش ندارم و حق نداره با هیربد این کار و بکنه . اونم حرفی نمی زد و فقط گریه میکرد .
نمیدونم چه جوری از ش جدا شدم و تا کی تو خیابونا راه رفتم . داشتم دیونه میشدم . حالا جواب هیربد و چی میدادم . از دست خودم عصبانی بودم . همش داشتم به کارایی که کرده بودم فکر میکردم . دلم می خواست بدونم تو برخوردم باهاش چه اشتباهی کردم که این احساس و نسبت بهم پیدا کرده .
دائم داشتم خودم و با هیربد مقایسه میکردم . به نظر خودم هیربد تو همه چی از من بهتر بود . تو تیپ و قیافه . حتی اخلاق . من آدم خیلی جدی بودم . ولی هیربد اینجوری نبود . یه آدم شوخ و خوش برخورد که همه دوسش داشتن
بعد با ناراحتی نگام کرد و گفت :
- انقدر بچه بودم که فکر میکردم دوست داشتن و عاشق شدن به این چیزاست . تا این که خودم عاشق شدم.
همون جوری که نگام می کردیه لبخند قشنگ بهم زد و دستم و گرفت تو دستش و برد طرف لبش و محکم ب*و*سیدش. دستم داغ شد و دلمم گرم شد . حس اینکه ماکان نو فقط دوست داره و من اولین دختر زندگیش بودم . میدونستم خودخواهم . ولی این حس و دوست داشتم . آروم منو کشید تو ب*غ*لش و همون جوری که موهام و آروم نوازش میکرد گفت :
اون موقع من هیچ کس تو زندگیم نبود . به خاط همین اصلا نمیدونستم دوست داستن چی هست ؟ دائم تو ذهنم دنبال دلیل و بهانه میگشتم واسه این علاقه اش . نمی فهمیدن عاشق شدن دست آدم نیست . یه چیز منطقی نیست که بشه توضیحش داد .
وقتی برگشتم پیش هیربد نمیدونستم چی بهش بگم . فقط تونستم بگم که بی خیالش بشه . چون انگار یه نفر دیگه رو دوست داره . با این حرفم بیشتر خوردش کردم .ولی باید یه چیزی می گفتم تا دیگه طرفش نره .
هر کاری میکردم تا یکم حالش بهتر بشه فایده نداشت . تو این مدت هم سعی می کردم اصلا جلوی چشم تانیا نباشم . خودمم دیگه دلم نمی خواست ببینمش . فکر میکردم تقصیر منه و یه حس خیلی بدی داشتم .
تا این که یه روز هیربد با سر و وضع داغون اومد پیشم و قبل از این که من بپرسم چی شده با مشت زد تو دهنم .تمام دهنم پر خون شد . ولی با این حال بازم آروم نشد شروع کرد با مشت و لگد منو زدن و فحش دادن بهم .
اصلا نمیفهمیدم چی شده . شکه شده بودم . انقدر عصبانی بود که نمی شد آرومش کرد .هر چی میگفتم چی شده حرف نمی زد و فقط من و می زد . به زور خودم و از زیر مشت و لگدش کشیدم بیرون . ولی ول کن نبود منم دیدم نمیتونم آرومش کنم چند تا مشت بهش زدم . انقدر همدیگر و زدیم که دیگه حس حرکت کردن هم نداشتیم .
بعد که یکم نفس گرفت ، تازه شروع کرد به داد و بیداد . فهمیدم تانیا بهش گفته عاشق من شده . میگفت بهش خ*ی*ا*ن*ت کردم . بهش نارو زدم . با این که میدونستم که اینقدر دوستش داره ولی من نذاشتم و مخش و زدم و از این حرفا .
خیلی عصبانی شدم . هم از دست تانیا هم از دست هیربد . من که بهش گفته بودم که بهش علاقه ای ندارم . حق نداشت این حرفا رو به هیربد بزنه . از دست هیربدم ناراحت بودم .
romangram.com | @romangram_com