#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_255
خیلی خوشحال شدم .چون وقتی ایران بودم نزدیک ترین کس بهم بود . من حتی با داداش خودم اینقدر راحت نبودم .
اومد . همه چی خوب بود . بابا نذاشت جای دیگه خونه بگیره و با هم زندگی میکردیم . همیشه با هم بودیم . با هم تفریح می کردیم . با هم درس میخوندیم . دوتایی هم یه رشته رو انتخاب کردیم . معماری . یک سال بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت . تا این که با یکی از بچه ها آشنا شدیم به اسم تانیا .
کف دوتا دستاش و رو چشماش فشار داد . انگار گفتن این حرفا واسش خیلی سخت بود . ولی حالا که شروع کرده بود بهتر بود تا آخرش میگفت :
تانیا یه سال از ما پایین تر بود . تازه وارد بود . با خانوادش حدود چند ماه بود اومده بود انگلیس . یه دختر مظلوم و آروم و ساکت . صورت خیلی ملیحی داشت . یه قیافه شرقی شرقی . ازش خوشم میومد . نه این که عاشقش باشم نه . یه جورایی مثل خواهر نداشتم روش حساب میکردم .
خانوادش همین یه دختر و داشتن . پدرش ارتشی بازنشسته بود . و مامانش یه نقاش بود . خانواده خیلی خوبی داشتن . از اون بعد ما سه تا همه جا با هم بودیم . انقدر دوستیمون عمیق شد که به خانواده هامون هم کشیده شد . بابا با آقای فروزش ( بابای تانیا ) خیلی رفیق شده بود .
همه چی خوب بود تا اینکه میدیدم چند وقتیه هیربد تو خودش و همش میره تو فکر . هر چی بهش میگفتم حرفی نمیزد . تا این که با بدبختی از زیر زبونش کشیدم بیرون و فهمیدم که تانیا رو دوست داره .
باورم نمی شد . فکر میکردم همون جوری که من رو تانیا حس برادرانه دارم هیربد هم همین جوریه . اولش خیلی ناراحت شدم . عصبانی شدم . احساس پسری رو داشتم یه نفر به خواهرش نظر داشته .
هیربد از عکس العمل من تعجب کرد . اولش ناراحت شد . فکر میکرد که من هم تانیا رو دوست دارم ولی باهاش حرف زدم . متقاعدش کردم که واسه من تانیا مثل خواهرم می مونه .
کلی باهام حرف زد . از احساسش گفت . از این که چقدر سعی کرده فراموشش کنه ولی نتونسته . بعد از این که فهمیدم چقدر دوسش داره یه حورایی انگار متقاعد شدم . من حق نداشتم یه مانع باشم سر راهش . من نزدیک ترین دوستش بودم .مثل برادرش بودم . باید تو این وضعیت کنارش بودم و کمکش میکردم .
وقتی که فهمیدم که تصمیم قطعی گرفته و واقعا از ته دل تانیا رو دوست داره تشویقش کردم که باهاش صحبت کنه . بالاخره اون یه دختر ملوس و خوشگل بود و هر لحظه ممکنه یه پسری سر راهش قرار بگیره .
روزی که هیربد رفت با تانیا حرف بزنه دل تو دل منم نبود . انگار قرار بود به من جواب بده .جفتشون واسم عزیز بودن . واسم به اندازه یه قرن گذشت تا برگشت . ولی زمین تا آسمون با اون آدمی که رفته بود بیرون از خونه فرق می کرد. از قیافش فهمیدم که جواب دلخواهش رو نگرفته .
نخواستم تحت فشار بذارمش . گفتم بذار هر وقت خودش آروم شد بگه چه اتفاقی افتاده . چند روز تو خودش بود . بعد اومد باهام درد و دل کرد ، گفت هیچ دلیل منطقی واسش نیاورده و فقط شکه شده بوده و گفته اصلا نمیتونه همچین چیزی رو قبول کنه و ازش خواسته ای موضوع رو فراموش کنه و دیگه راجعبش صحبت نکنه .
دلم واسه هیربد سوخت . خیلی داغون بود . ازم خواست من برم با تانیا حرف بزنم ببینم مشکل کجاست .
زنگ زدم به تانیا و باهاش قرار گذاشتم . بر عکس اون جیزی که فکر میکردم اون هم خیلی داغون بود . اصلا تو صورتم نگاه نمی کرد. خیلی عصبی بود . هر چی ازش میپرسیدم به چه دلیلی هیربد و رد کرده جواب درست و حسابی بهم نمیداد . آخر انقدر بهش گیر دادم که گفت...
به اینجا که رسید کلافه دستش و گذاشت رو زانوش و سرش و گرفت تو دستاش . دستم و گذاشتم رو دستش و گفتم :
- آروم باش ماکان . میخوای بقیش و بزاریم واسه بعد ؟
برگشت و تو چشمام نگاه کرد . چشماش قرمز قرمز بود . انقدر قیافش غمگین بود که ناخودآگاه منم بغض کردم .
با صدای بغض دار گفت :
romangram.com | @romangram_com