#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_246

من هیچ علاقه ای به ماکان نداشتم و قلبم دست نخورده بود ؟ به خودم نمی تونستم دروغ بگم . من عاشق ماکان نبودم و دوستش نداشتم . ولی مثل اون اوایل هم نسبت بهش بی تفاوت نبودم . چند وقت بود داشتم باهاش زندگی میکردم .
با همه سردی و بی تفاوتی من کلی بهم محبت کرده بود . به بودنش و محبت هاش عادت کرده بودم .به این که شبا کنارش بخوابم و به صدای قلبش گوش بدم عادت کرده بودم .
یکدفعه یاد حرفای ماکان افتادم و یه پوزخند به خودم زدم :
خاک تو سرت الین . باورت میشه یه نفر 4 سال با فکر تو زندگی کرده باشه ؟ واقعا خنده داره . حالا خوبه قیافه خیلی خوشگلی هم نداری . یعنی واقعا این همه دوسم داره ؟
ولی چه پشتکاری داره . من اگه طرف جلوی روم بودم 4 سال نمیتونستم تحمل کنم و خسته می شدم ولی این ... دیونه است واقعا !!! هر چند اگه دیونه نبود که منو نمی دزدید !!!
انقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد .
نمیدونم با خودم لج کرده بودم ؟ میخواستم تلافی کنم ؟ انتقام بگیرم ؟ یا این که چون میدونستم اینقدر دوستم داره و هر کاری که بکنم تحمل میکنه . حتی با همه غد بازی و جذبه که نشون میده ، دلم میخواست تلافی تمام اذیت و آزاراش رو در بیارم .
چند روز بود که محل ماکان نمیدادم و به جز مواقع ضروری باهاش حرف نمیزدم . خیلی سعی کرد من و از این حالت در بیاره ولی من خیلی بی حوصله بودم . دلم میخواست حرصش بدم . دیگه حوصله بحث و دعوا و حتی فکر کردن هم نداشتم .پس محل ندادن و حرف نزدن بهترین راه بود به نظرم . از کلافگی و حرص خوردنش خوشم میومد .
از صبح انقدر پله های دانشگاه رو بالا پایین رفته بودم که پاهام درد گرفته بود . ولی بالاخره کارم درست شد و قرار شدم ترم دیگه این چند تا درس باقی مونده رو بگیرم و خیالم راحت بشه . دوست داشتم زودتر برم سرکار . از تو خونه موندن خسته شده بودم .
از دانشگاه اومدم بیرون . قرار بود ناهار برم خومه مامان اینا . ماکان گفت کار داره و نمیتونه بیاد . سوار ماشین شدم و افتادم تو ترافیک پونک . من نمیدونم این همه آدم سر ظهر تو خیابون چیکار می کنن . یه راه میان بر بلد بودم که یکم از ترافیک رو رد میکرد . یه کوچه خلوت که بیشتر شبیه کوچه باغ بود. وسطای کوچه بودم که دیدم یه ماشین داره پشت سرم چراغ میزنه .
آروم گرفتم کنار تا بتونه از کنارم سبقت بگیره . اومد از کنارم سبقت گرفت ولی به حالت کج جلوی ماشین نگه داشت . محکم زدم رو ترمز . قلبم داشت با شدت می زد . نزدیک بود تصادف کنم . همون جوری شکه زل زده بودم به ماشینه که یکدفعه دیدم هیربد از ماشین پیاده شد .
ای خدا این دیگه از جون من چی میخواد باز . چه جوری جرات کرده بعد اون حرفایی که بهم زده بازم جلوی راهم سبز بشه . واقعا دیگه ازش میترسیدم . اومدم سریع دنده عقب بگیرم و برم که دیدم یه ماشین هم از عقب اومدو پشت ماشینم وایستاد . دستم و گذاشتم رو بوق که ماشین و جابه جا کنه که بتونم برم ولی تکون نخورد . شیشه ها ماشینم دودی بود . حتی نمیتونستم راننده رو ببینم . جایی هم که بودم خونه ای نبود و باغ بود و هیچ راه فراری نداشتم .
با ترس برگشتم سمت هیربد که دیدم با یه پوزخند مسخره داره نگام میکنه . قلبم اومد تو دهنم . پس دوتاشون با هم بودن . سریع در ماشین و قفل کردم . دستام داشت میلرزید . یکدفعه یه فکری به ذهنم رسید . سریع کیفم رو برداشتم و رو صندلی کنارم خالی کردم . موبایلم و برداشتم . دستام انقدر میلرزید نمیتونستم شماره بگیرم .
هیربد تا گوشی رو دستم دید . سریع خم شد تو ماشین . وقتی بیرون اومد دیدم قفل فرمون دستش . ای خدا این می خواد چیکار بکنه ؟ چه بلایی قراره سرم بیاد ؟ فوری 110 و گرفتم . ولی با اولین بوقی که خورد ، هیربد و دیدم که با قفل فرمون کنار پنجره ماشین وایستاده بود و اشاره میکرد که قطع کنم .
خدای من گیر چه آدم روانی افتاده بودم . با دست لرزون گوشی رو قطع کردم و زل زدم بهش.
اونم با خنده داشت نگام میکرد. ع*و*ض*ی آشغال . اشاره کرد که شیشه ماشین و بدم پایین وگرنه شیشه رو میشکنه .
با ترس نگاش کردم . وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم دستش و برد بالا که بزنه به شیشه و که فوری شیشه رو پایین آوردم و با صدایی لرزون که ازش متنفر بودم گفتم :
- چیه روانی . چی از جونم میخوای .

romangram.com | @romangram_com