#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_245
- مگه می شه مهم نباشه ؟؟ فکر کردی من آدم نیستم . فکر می کنی من از سنگم ؟وقتی شب اول تو شمال اونجوری از تو ب*غ*لم فرار میکردی و میلرزیدی غم دنیا تو دلم بودم . ولی تحمل این غم واسم راحتتر از این بود که تو رو بتونم تو ب*غ*ل یه نفر دیگه ببینم .
- من آرامش میخواستم . دلم میخواست بیتونم بعد این همه سال تو ب*غ*لت آروم بگیرم . دلم میخواست زودتر این کاب*و*س لعنتی از دست دادنت تموم بشه . دلم میخواست همه جوره داشته باشمت تا آروم بگیرم .
شب عروسیمون بهترین شب زندگیم بود الین . من به آرزوم رسیدم میفهمی ؟ به داشتنت .به این که مال من باشی . این که وقتی صبح چشمام و باز می کنم اولین چیزی که میبینم دیدن صورت خواب آلود تو باشه .
تو منو درک نمیکنی ولی همه این چیزا واسه من آرزو بود .
معلوم بود که بغض داره اذیتش میکنه و به سختی خودش رو کنترل میکنه . منم دلم گرفته بودم . منم از شنیدن تمام این حرفا شکه شده بودم .
با صدای غمگینش به خودم اومدم .
- این عشق و دوست داشتن فقط تو رو اذیت نکرد . خود منو هم داغون کرد . ولی باور کن نمیتونستم ازت بگذرم .
اشک تو چشمام جمع شده بود . ناراحت نگاش کردم و گفتم :
- نمیدونم چرا تو عاشق من شدی ؟ یا چی تو من دیدی که اینقدر دوستم داری ؟ ولی ای کاش از اول اینقدر قدر و از خود راضی نبودی . تو چند سال با فکر من بودی . کاش به منم مهلت میدادی بشناسمت . آروم آروم . نه به زور . نه با تهدید . نه با آدم دزدی . شاید اونجوری منم دوست داشتم . شاید علشقت می شدم .
غمگین نگام کرد و گفت :
- می دونم . میدونم خیلی اشتباه کردم . از برخورد اول اشتباه کردم . باعث شدم انقدر از من بدت بیاد که حتی اگه 10 سال دیگه هم صبر میکردم تو دیگه به من روی خوش نشون نمیدادی . اینو بفهم . من نمتونم با ریسک این که از دستم بری زندگی کنم .
از جام بلند شدم . نمی خواستم اشکم بیاد پایین . جلوی ریزش اشکام و گرفته بودم ولی چونم از بغض میلرزید . رو به روش وایستادم و گفتم :
- تو فقط جسم منو به دست آوردی ماکان .
بعد هم دستم رو روسینه ام و روی قلبم گذاشتم و گفتم :
- اینجا هنوز دست نخوردست میفهمی ؟
احساس کردم رگ پیشونیش برجسته شد . زل زدم تو چشماش تا اثر حرفم و ببینم . تو چشماش همه چیز بود . عصبانیت . حسرت . غم . یه ذره دیگه وایستاده بودم اشکم میومد پایین .بی توجه به ماکان که اسمم و با خواهش صدا می کرد رفتم تو اتاق و در و قفل کردم و افتادم رو تخت و از ته دل گریه کردم
خودمم نمیدونستم واسه چی دارم گریه می کنم . مگه این که ماکان منو به زور به دست آورده ماجرای جدیدیه که انقدر منو ناراحت کرده . بعد از این که حسابی گریه کرد وآروم شدم سرم گذاشتم رو بالشت و بالشت کناریم و ب*غ*ل کردم که بوی ماکان پیچید تو بینیم . یه نگاه به بالشت کردم . واسه ماکان بود . اومدم پرتش کنم پایین که پشیمون شدم .
بینیم رو بیشتر به بالشت فشار دادم . نمی دونم چرا بوی عطر تلخش آرومم میکرد . دوست داشتم عطرش رو . واقعا حرفی که به ماکان زدم راست بود ؟
romangram.com | @romangram_com