#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_242

تو اون چند روز هر جا رفتی دنبالت بودم . خیلی با سیاوش صمیمی بودی . این منو می ترسومد . حالا همش این فکر تو سرم بود که نکنه تو سیاوش رو دوست داری و به خاطر همینه که به پسر دیگه ای محل نمیدی .
دیگه باید بر میگشتم . دل کندن ازت واسم خیلی سخت بود . ولی باید میرفتم . وقتی رفتم مثل مرغ پر کنده بودم . انگار یه چیزی رو گم کرده بودم . دائم داشتم عکسات رو نگاه می کردم . تا جایی که میتونستم واحدام و زیاد بر میداشتم که زودتر درسم تموم بشه و بتونم برگردم .
تو تمام این مدت هم تو گوش بابام زمزمه میکردم که من بعد از تموم شدن درسم بر میکردم ایران وبابا رو راضی کردم که یه شعبه از شرکت رو تو ایران بزنم و خودم مدیریتش رو قبول کنم .
این چند سال باقی مونده رو واقعا جون کندم . اونقدر سرم شلوغ بود که دیگه نتونستم بیام ببینمت . روزی که درسم تموم شد و کارهام رو رو به راه کردم که برگردم انگار دنیا رو بهم دادن .
بابا از این همه هیجان من واسه برگشت تعجب کرده بود ولی حرفی هم نمی زد . برگشتم . واسه همیشه برگشتم .
دوباره تمام اون روزها شروع شد . دورا دور میدیدمت . خیلی تغییر کرده بودی . بزرگ شده بودی . خانم شده بودی وخوشگل تر . نمیخواستم الان باهات رو به رو بشم . میخواستم کارام رو رو به راه کنم .شرکت رو سرپا کنم و پر قدرت بیام جلو . حدود 5 ماه گذشت .
شرکت رو به راه شده بود . با کمک بابا و پروژه هایی که می گرفتم تونستم تا حدودی اسم شرکت رو سر زبونها بندازم . پول زیاد هم این وسط خیلی کمکم کرد. تا اینکه مهمونی خونه عموت پیش اومد .
نفس عمیق کشید و یه دستی به صورتش کشید و گفت :
حالا وقتش بود . باید میومد جلو. نباید خودم و ضعیف نشون میدادم . تو مال من بودی و باید به دستت میاوردم .
دستام و مشت کردم . بغض داشتم . با ناراحتی گفتم :
- واست مهم نبود من تو رو میخوام یا نمیخوام ؟
با ناراحتی نگام کرد و گفت :
- من حدود 5 سال عذاب کشیدم . چه انتظاری واقعا ازم داشتی ؟
- من تو این 5 سال زندگی خودم رو داشتم . من هیچی از تو نمیدونستم . من حتی نمیدونستم که کسی به من فکر میکنه . تو بهم مهلت عاشق شدن ندادی
بلند شد کلافه شروع کرد تو اتاق راه رفتن ، بعد از چند دقیقه اومد نشست رو مبل و گفت:
- الین تو جای من نبودی . من نمیخوام خودم رو توجیه کنم ولی من فقط به یه چیز فکر میکردم . اونم داشتنت بود . بعد از این همه سال می خواستم تو مال من باشی . وقتی این همه مدت با فکر یه نفر زندگی کنی واسه داشتنش هم خودخواه میشی .
بعد هم دست به سینه نشست و پاهاش رو انداخت رو هم و گفت :
- اون مهمونی یکی از بزرگترین و مهمترین اتفاق های زندگیم بود . سعی کردم همه چیز بی عیب و نقص باشه . زمانی که رسیدم تو مهمونی تو عالم خودم نبودم .

romangram.com | @romangram_com