#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_241

اون عکس ها باعث نشد که از فکر و خیال بیام بیرون بلکه بیشتر و بیشتر ذهنم و درگیر کرد . حالا همش این فکر تو سرم بود که نکنه کسی تو زندگیت باشه . نکنه تو دانشگاه با پسری دوست بشی و عاشقش بشی . داشت این فکر ها دیونم می کرد .
انقدر مشغله کاری و درسی داشتم که جای نفس کشیدن واسم نذاشته بود . می دونستم پسری فعلا دور و برت نیست و فقط با سیاوش بیرون می ری . به سیاوش حسودیم میشد .
اون هر وقت که دلش می خواست می تونست کنارت باشه ولی من اینور دنیا سر خودم و با چند تا عکس سرگرم کرده بودم .
وای به روزی که یه عکس ازت میدیدم که تو مهمونی یا عروسی بودی . وقتی اون قیافه خوشگل آرایش شده رو با اون لباسای مجلسی میدیدم . تا چند روز خواب نداشتم . همش از روزی می ترسیدم که یکی تو رو ازم بگیره . فقط این یکم آرومم می کرد که سنت کمه و فکر نکنم بابات تو این سن بخواد تو رو شوهر بده .
حدود یک سال و نیم گذشته بود . دیگه نمی تونستم اینجوری ادامه بدم . دیگه چند تا دونه عکس منو ارضاء نمیکرد . حتی برای یه بار هم که شده باید از نزدیک می دیدمت . کارهام رو رو به راه کردم که واسه چند روز بتونم بیام ایران .
نمیخواستم کسی بدونه . حتی به بابا هم نگفتم کجا دارم میرم . وقتی رسیدم تهران . رفتم هتل ، فوری زنگ زدم به سینا و آدرس خونه و دانشگاه و همه چیز رو ازش گرفتم . یکم استراحت کردم . بعد رفتم ماشین دوستم و گرفتم و امدم نزدیک خونتون منتظر شدم تا شاید بیای بیرون و ببینمت . نمیدونم چه مدت تو ماشین منتظر نشستم و زل زدم به در خونه اتون که در پارکینگ باز شد تو رو دیدم که با ماشین اومدی بیرون . باورم نمشد بعد این همه مدت دارم از نزدیک میبینمت .
سرش و به پشتی مبل تکیه داد و گفت :
فکر کن این همه مدت با کلی عکس سر کرده باشی بعد همون عکس ها واست زنده بشه و جون بگیره . حالم و نمیتونی درک کنی الین .
سرش و آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد . چشماش خیس و پر آب بود . منم بغض گلوم گرفته بود . دوباره سرش و تکیه داد به مبل و گفت :
به خودم که اومدم دیدم ماشینت خیلی ازم دور شده .دستام داشت می لرزید . با بدبختی ماشین و روشن کردم و اومدم دنبالت تا گمت نکنم . بعد از یه مدت ماشین و پارک کردی . منم با فاصله پارک کردم . از ماشین پیاده شدی بعد از یکم پیاده روی رفتی تو یه باشگاه ورزشی .
می دونستم منو نمی شناسی . باید از نزدیک می دیدمت . حالم خیلی بد بود . دلم می خواست باهات حرف بزنم ولی نمی دونستم چه جوری . آخر یه فکر مسخره به ذهنم رسید .
زنگ زدم به سینا و آدرس جایی رو که بودم رو دادم و خواستم آدرس یه جای نزدیک رو بهم بده . بعد هم منتظر شدم تا از در باشگاه اومدی بیرون . همون جور که داشتی راه میرفتی منم با پاهای لرزون اومدم سمتت .
تا رسیدم بهت ازت خواستم تو پیدا کردن یه آدرس کمکم کنی و راهنماییم کنی .
یه نگاه بهم کرد و خندید و گفت :
- یادت میاد تو ؟
سرم رو به معنی نه تکون دادم و منتظر شدم بقیه حرفش رو بزنه .باورم نمی شد تو بی خبری من چه اتفاقهایی افتاده !!!
- باورم نمیشد که دارم از نزدیک میبینمت . فکرم میکردم الان بهت دست بزنم محو میشی . از نزدیک خیلی خوشگلتر از عکسات بودی . چشمات یه جور برق خاصی داشت . صدات بهم آرامش خاصی میداد . اصلا نمیفهمیدم چی داری میگی . اونقدر محو صدات و چشمات و حرف زدنت شده بودم که یکدفعه به خودم اومدم دیدم ساکت شدی و با ابروهای گره خورده داری نگام میکنی . بعد بدون حرف گذاشتی رفتی .
از این که اونجوری بهت زل زده بودم ناراحت شده بودی . ولی دست خودم نبودم . بالاخره از نزدیک دیدمت . دیگه فقط واسم عکس نبودی . دختری بودی که میخواستم مال من باشی . فقط من .

romangram.com | @romangram_com