#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_229

- فکر کنم انقدر ماکان و بشناسی که بدونی اگه یه بار دیگه مزاحم من بشی و من بهش بگم یه جای سالم تو بدنت نذاره .
بعد بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدم و دنده عقب گرفتم و پام گذاشتم رو گاز و با سرعت از کنارش رد شدم .
به خونه که رسیدم و ماشین و بردم تو پارکینگ . اعصابم خیلی خراب بود . این دیگه از کجا پیداش شده . یعنی واقعا چیزی از ماکان میدونه که من نمیدونم ؟
بعد یه چوزخند زدم و با خودم گفتم :
من از ماکان مگه چیزی هم میدونم ؟
تصمیم گرفتم که امشب حتما راجع به هیربد و این قضیه با ماکان صحبت کنم . واقعا دیگه تحمل اضطراب و تنش رو نداشتم . به خودم که اومدم دیدم 10 دقیقه است که تو ماشین نشستم دارم فکر می کنم .
خدایا دیر شد . با عجله رفتم بالا . تا در و باز کردم ماکان و دیدم که جلو در نشسته و با قیافه برزخی زل زده به در .
این خونه چی کار میکرد . چرا اینقدر زود اومده بود . از قیافش یکم ترسیدم . با ترس و لرز اومدم تو خونه و در و بستم . اونم با بدون حرف با قیافه عصبانی زل زده بود به من . خودم و جمع و جور کردم و اصلا به روی خودم نیاوردم که از دیدن قیافش چقدر ترسیدم . با خونسردی گفتم :
- سلام . زود اومدی خونه ؟
با صدایی دورگه بدون این که جواب سلامم و بده گفت :
- اگه ناراحتی برگردم . مزاحمتون شدم .
عصبانی شدم ولی خودم و کنترل کردم . اون عصبانی بود . الان وقت عصبانیت من نبود دیگه . باید آرومش میکردم . همون جوری که دکمه های مانتوم رو باز میکردم گفتم :
- من چرا باید ناراحت باشم . منزل خودتونه .
مانتوم در آوردم . اومدم برم طرف اتاق تا لباسم و عوض کنم که با صدای عصبی و بلند گفت :
- خوش گذشت بهتون ؟
عصبانیت صداش رو فهمیدم . بذار ببینم حرف حسابش چیه بعد برم تو اتاق . خونسرد برگشتم سمتش و رفتم رو مبل رو به روش نشستم و گفتم :
- بد نبود . رفتم پیش فرنوش
عصبانی گفت :

romangram.com | @romangram_com