#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_228

- تو بودی ؟ واسه چی این کار رو کردی ؟آزار داری مگه ؟
خونسرد نگام کرد و گفت :
- چون میخواستم حقیقت و بفهمی و چشم بسته با آدمی زندگی نکنی که هیچی ازش نمیدونی .
گیج شده بودم . عصبانی بودم . با عصبانیت گفتم :
- تو چی میدونی راجع به ماکان که من نمیدونم ؟
- ماکان بهت نگفته بود ما با هم هم دانشگاهی بودیم .
تعجب کردم . ماکان حرفی به من نزده بود . به رو خودم نیاوردم و با خونسردی گفتم :
- نه . ولی چه ربطی داشت ؟
- راجع به تانیا ازش سوال کردی ؟
خونسرد گفتم :
- نه . دلیلی نداشت هر کسی هر حرفی زد من به شوهرم شک کنم و اعصابش رو بریزم به هم .
خندید . یه خنده عصبی و بلند و بعد یکدفعه ساکت شد گفت:
- خوبه . اگه به ماکان علاقه داشتی دیگه چیکار میکردی . خوبه حالا به زور زنش شدی .
به حد مرگ عصبانی شدم . دیگه زیادی داشت حرف می زد .از زور عصبانیت لبم و گاز گرفتم تا یکم خودم و کنترل کنم و با حرص گفتم :
- اولا به تو ربطی نداره که من چه جوری ازدواج کردم و به ماکان چقدر علاقه دارم . دوما بهتره حرف دهنت و بفهمی به چیزی که به تو ربطی نداره دخالت کنی . سوما دیگه دوست ندارم دور و برم ببینمت .
پشتم کردم بهش و رفتم سمت ماشین که بلند گفت :
- تو حیفی . بیخود نبود که ماکان واسه داشتنت خودش رو به در دیوار زد . ماکان لیاقتت و نداره . بهتره ازش راجه به تانیا بپرسی . حقته که بدونی با چه جور آدمی داری زندگی می کنی .
همون جوری که پشتم بهش بود از سر شونم برگشتم سمتش و نگاش کردم و با حرص گفتم :

romangram.com | @romangram_com