#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_223
نمیدونم چه جوری این فکر به ذهنم رسید فوری گفتم :
- هیچی آخه دیشب تو خواب همش تانیا تانیا میکردی گفتم شاید آشناست طرف .
رنگش پرید . یه خنده عصبی کرد و گفت :
- نه بابا فقط یه خواب بوده حتما .
منم حرفی نزدم و به خوردن مشغول شدم . اونم دیگه اشتهایی به خوردن نداشت و فقط داشت با غذاش بازی میکرد . یکم که نشست گفت خسته است و رفت تو اتاق تا یکم استراحت کنه .
حسابی فکرم مشغول شده بود . با عکس العملی که ماکان نشون داد مطمئن شدم که حتما میشناسش ولی باید میفهمیدم کی بود و چه چیزی بینشون بود .
دلم خیلی گرفته بود . ماکان هم تو این چند روز خیلی کلافه بود . نمی دونم چرا . اون مرده هم دیگه زنگ نزد . نمیدونم شاید منتظر زنگش بودم . حرفایش و عکس العمل ماکان بدجور ذهنم و مشغول کرده بود .
یه فکر به ذهنم رسید .حاضر شدم رفتم خونه عمه تا به فرنوش سر بزنم . خیلی وقت بود ندیده بودمش . حوصله نداشتم زنگ بزنم . میدونستم بعد از ظهر کلاس نداره . هر جا باشه میاد خونه .
نزدیک سر کوچه شون بودم که دیدم یه ماشین ازم سبقت گرفت و یکم جلوتر نگه داشت . خیلی واسم آشنا بود . ازش رد شدم ولی از آینه هنوز داشتم عقب رو نگاه میکردم که با چیزی که دیدم محکم پام و کوبیدم رو ترمز و وسط کوچه وایستادم .
فقط شانس آوردم کوچه خلوت بود وگرنه یه تصادف بد داشتم . با گیجی ماشین و برد کنار جدول و پارک کردم و با بهت پیاده شدم . به اون ماشین نگاه کردم .
راننده اون ماشین هم با صدای ترمز ماشین من بیرون اومد و با تعجب داشت نگام میکرد . خدای من ، اینا اینجا چیکار میکردن . اونم با هم . حامــین ؟ فرنـــوش ؟
فرنوش با دیدن من اومد جلو و محکم ب*غ*لم کرد و گفت :
- سلام خوبی؟ دلم واست تنگ شده بود بی معرفت
ولی من همون جوری مبهوت داشتم حامین و نگاه میکردم که با لبخند داشت میومد طرفم . تا رسید به من به فرنوش گفت:
- بسته دختر لهش کردی .
بعد برگشت سمت منو و گفت :
- به به الین خانم ،سلام . خوبی شما ؟
از تو ب*غ*ل فرنوش اومدم بیرون و بدون اینکه جوابشون بدم چشمام تنگ کردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com