#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_221
همون جوری که با دستم رو سینش شکلهای نامفهوم میکشیدم گفتم :
- کاش همیشه اینقدر ملاحظه کار بودی .
با ناراحتی گفت :
- نمیتونستم . بفهم اینو .
یه آه کشیدم و همون جوری که داشتم به حرفاش فکر میکرد نفهمیدم چی شد که خوابم برد .
از اون شب حدود یک هفته ای میگذشت . تو این مدت خیلی فکر کردم . حق با ماکان بود . نمیتونستم اینقدر زود بزنم زیر همه چی . دلم بیشتر واسه مامان بابا میسوخت . تو این مدت برخورد خاصی با هم نداشتیم . یه جورایی انگار دوتایی حوصله بحث و دعوا نداشتیم . ولی هوامو خیلی داشت . تو خونه دائم چشمش به من بود . ولی یه جورایی انگار نمیخواست تحت فشار بذارم . حس میکردم میخواد یکم به بودن باهاش کنار بیام . بهش عادت کنم .
بیکار نشسته بودم و داشتم کانالها رو بالا پایین میکردم .باید میرفتم دنبال کارم و ترم دیگه درسم و تموم می کردم . دلم میخواست می رفتم سر کار . از بیکار بودن بدم میومد . تو خونه هم کاری نداشتم انجام بدم . شکوه خانم از صبح میومد همه کارا رو انجام میداد . من هم بیکار میگشتم واسه خودم . با زنگ تلفن از فکر و خیال اومدم بیرون . با بی حالی رفتم تلفن و جواب دادم .
- بله بفرمایید .
- سلام الین خانم .
- ببخشید شما ؟
- مهم نیست من کیم . حرفام مهمه .
تعجب کردم . صدا اصلا واسم آشنا نبود . صدای یه مرد جون بود . حتما با ماکان کار داشت
- ممکنه کارتون و بفرمایید ؟ اگه با ماکان کار ...
نذاشت حرفم و تموم کنم و پرید وسط حرفم و گفت:
- ولی من با شما کار دارم .
با تعجب گفتم :
- چه کاری ؟
- ببینید به من ربطی نداره ولی چون دلم واستون سوخت خواستم یه جورایی کمکتون کنم . شما میدونید چرا ماکان با شما ازدواج کرده ؟
romangram.com | @romangram_com