#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_203
- تو یه ذره حیا سرت نمیشه نه ؟
ابروش و بالا انداخت و گفت :
- نچ
خیلی پرو بود . خیلی . بعد از صبحانه اومدم وسایل و جمع کنم که نذاشت و گفت خودش جمع میکنه . منم از خدا خواسته اومدم بیرون تا خونه رو یکم بازدید کنم که تلفن زنگ زد . نزدیک تلفن بودم . حدس زدم مامان برداشتم و گفتم :
- بله
صدای نا آشنا و ظریف یه دختر فکرم به هم ریخت
- سلام عزیزم
با شک و تردید گفتم :
- سلام شما ؟
- عزیزم من میشناسمت . لازم نیست شما منو بشناسی . چون دلم واست سوخت خواستم باهات تماس بگیر
ماکان هم اومده بود کنارم و با اشاره مپرسید کیه ؟
با حرص گفتم :
-منظورت و نمیفهمم .
ماکان اومد گوشی و از دستم بگیره که نذاشتم . اونم با حرص داشت نگام میکرد .
- میدونم دیشب ماکان به خواسته اش رسده . چون خوب میشناسمش . فقط بدون اون مثل تو تجربه اولش نبوده . دخترای زیادی و چه با زور چه با زبون بازی و پولش به دست آورده و بدبخت کرده . این بار هم نوبت تو الین خانم . ماکان آدم پستیه . حواست و جمع کن .من باز هم تماس میگیرم .
قبل از این که من بتونم حرفی بزنم تلفن و قطع کرد و منو و گوشی به دست مبهوت گذاشت .
احساس کردم فشار به شدت اومد پایین با بهت به ماکان نگاه کردم . این کی بود دیگه ؟ تمام حسم از بدن خارج شده بود در عرض چند لحظه .
ماکان آروم دستم و گرفت و منو نشوند رو مبل و گفت :
romangram.com | @romangram_com