#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_187

با تردید به دستش نگاه کردیه نگاه هم به ماکان کردم که با عصبانیت داشت به دست هیربد نگاه می کرد . دست لرزونم و بردم سمتش و بهش دست دادم . دستاش انقدر داغ بود که احساس میکردم دارم دستم و داره میسوزنه . دستم و از تو دستش بیرون کشیدم به ماکان نگاه کردم که داشت با عصبانیت به من نگاه میکرد .
به من چه ؟ چرا از دست من ناراحت بود . هیربد گفت :
- چه عجب آقا ماکان بالاخره دم به تله دادین و بعد از اون همه تفریح وشیطونی بالاخره زن گرفتی ؟
یعنی چی ؟ یعنی ماکان تا این حد دختر باز بوده ؟ پس چرا گیر داد به من ؟پس چرا منو بد بخت کرد ؟
ماکان با عصبانیت دستش و مشت کرد و یه نفس عمیق کشید . احساس کردم خیلی خودش و کنترل میکنه که آروم باشه . داشتم با تعجب به ماکان و هیربد نگاه میکردم . این دوتا چرا اینجوری بودن ؟
- من اهل شیطونی نبودم . ولی از الین نمیشد گذشت . همچین گنجی رو نباید بذاری دست کسی بیوفته که قدرش و نمیدونه .
ع*و*ض*ی انگار داشت از مال و اموال و زمین و باغش حرف میزد .
هیربد بلند خندید جوری که همه دندوناش معلوم شد و بعد یه دفعه جدی شد و گفت :
- بله . حواسم نبود که تو چه جوری راحت میتونی چیزهای قیمتی رو مال خودت کنی
بعد بدون اینکه اجازه بده ماکان حرف بزنه سرش و به نشونه احترام برام خم کرد و رفت
یه نگاه به ماکان کردم . انقدر عصبانی بود کرد احساس میکردم الان از گوشاش دود میزنه بیرون . خدایا اینجا چه خبر بود . معنی حرفای هیربد چی بود ؟
ماکان برگشت سمتم و بازوم و محکم گرفت و فشار داد و از بین دندونهای کلید شده اش گفت :
- حق نداری با هیربد دیگه حرف بزنی فهمیدی چی گفتم ؟
شکه نگاش کردم و گفتم :
- من به اون چیکار دارم ؟
- منم نگفتم تو به اون کار داری . حتی اگه اونم خواست باهات صحبت کنه بهش توجهی نمیکنی فهمیدی ؟
سرم و تکون دادم و گفتم :
- آره فهمیدم . دستم و ول کن . درد گرفت بازم

romangram.com | @romangram_com