#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_182
به خودم امدم . یه نگاه به ماکان کردم . دستم و گرفته بود تو دستش و داشت با نگرانی نگام میکرد . دستم و از تو دست ماکان بیرون کشیدم که باعث شد یه گره بین ابروهاش بیوفته . سرم و انداختم پایین و گفتم :
- خوبم . فکر کنم فشارم اومده پایین
هر چی من بدبختی میکشم به خاطر اینه . بعد حالا واسم دایه عزیزتر از مادر شده .
همون جوری که هنوز ابروهش گره خورده بود ، خدمتکار و صدا کرد وآروم یه چیزی بهش گفت که رفت و بعد از چند لحظه با یه لیوان شربت برگشت .
لیوان و گرفت و گفت :
- بهتره این و بخوری . واست خوبه . گفتم شیرین باشه .
یه نگاه تشکر آمیز بهش انداختم و لیوان و ازش گرفتم و آروم خوردم . اونم بدون حرف داشت نگام میکرد.
یه نگاه به محوطه باغ کردم . جونها همه مشغول ر*ق*صیدن بودن اون وسط . نگام رو گردوندم . مامان و بابا و پدر جون و ماهان هم بین مهمون ها میگشتن و خوش آمد میگفتن .
از پدر جون خیلی خوشم اومده بود . خیلی مرد خوبی بود . متشخص و مهربون . ماکان انگار نسخه جون شده باباش بود . خیلی شبیهه هم بودن . ولی ماهان از نظر قیافه اصلا شباهتی به ماکان نداشت . فکر کنم شبیهه مادر خدا بیامورزش بود .
یه پسر هیکلی و بور که چشمای آبی خیلی درشتی داشت . 3-4 سالی از ماکان بزرگتر بود . ازدواج کرده بود . یه پسر کوچولو داشت . ولی نمیدونم چرا خودش تنها اومده بود ایران
همین جوری که داشتم به پدر جون و ماهان نگاه میکردم ، سنگینی نگاهی رو رو خودم احساس کردم . نا خود آگاه سرم و چرخوندم که نگام تو نگاهی قفل شد .
یه نگاه وحشی . ندیده بودمش تا حالا . یه پسر جون . هم سن و سال ماکان . چشم و ابرو مشکی . قد بلند و هیکل ورزشکاری . نگاش یه جوری بود نا خود آگاه آدم رو میترسوند .یه کت شلوار خیلی شیک تنش کرده بود و با یه ژشت خیلی شیک دستاش و گذاشته بود تو جیبش و منو نگاه میکرد . تا نگاه منو متوجه خودش دید یه لبخند مرموز اومد رو لبش .
ترسیدم . سریع نگام رو ازش گرفتم .
- این کی بود دیگه ؟
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم با دیدن ر*ق*ص بقیه حواسم و از اون نگاه پرت کنم .
یکدفعه آهنگ قطع شد . مسئول ارکست اعلام کرد که یه آهنگ میزنه مخصوص عروس و داد و بهتره همه سن رو خالی کنن.
قلبم اومد تو دهنم . همین یه مورد و کم داشتم . اونم ر*ق*صیدن با ماکان بود اونم وسط این همه آدم که زوم کردن روم .
ماکان آروم صدام کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com