#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_169
رگ گردنش زد بیرون . صورتش قرمز شد . چونم و گرفت و محکم فشار داد و گفت :
- من همه چیزت و میخوام . قلبت و روحت و جسمت و . مطمئن باش که به دستشم میارم .
بعد بدون اینکه اجازه بده من حرف بزنم رفت بیرون و در اتاق و کوبید به هم .
نمیدونم چقدر در همون حالت نشستم که با صدای در به خودم اومدم . اولین حرکتم باعث شد که از درد چشمام رو جمع کنم .
فرنوش سرش و از در آورد تو گفت :
- اینجایی ؟ پس چرا جواب نمیدی؟
با دیدن فرنوش ، اشکهایی که تا الان جلوشون و گرفته بودم که بیرون نیان با سرعت روی صورتم رون شدن .
فرنوش با ترس اومد جلو و گفت :
- چی شده الین ؟ چرا گریه میکنی ؟
وقتی دید جواب نمیدم اومد جلو و محکم ب*غ*لم کردو گفت :
- قلبم اومد تو حلقم . بگو چی شده دختر ؟
نمیتونستم حرف بزنم . با تمام وجودم گریه میکردم . اونم دیگه حرفی نزد و گذاشت که آروم بشم . اونقدر گریه کردم که دیگه هیچ بغضی تو گلوم نموند . آروم منو از جام بلند کرد . نشوند روی تخت . بعد رفت بیرون . بعد از چند لحظه با یه لیوان شربت خیلی غلیظ اومد .
یه نگاه تشکر آمیز بهش کردم که انقدر منو میشناسه که میدونه من از آب قند و کاکائو متنفرم . وقتی که خوردم فشار یکم رفت بالا و حالم بهتر شد .
همون جا رو تخت دراز کشیدم . فرنوشم اومد رو تخت کنارم نشست . همون جوری که موهام و نوازش میکرد گفت :
- حرف بزن الین !!!
با بغض گفتم :
- میگه آخر ماه عروسیمونه
با تعجب برگشت نگام کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com