#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_459

هق هقم اوج گرفت..دستش نشست رو قوس کمرم و مشغول نوازشم شد..زیرلب گفتم:
_گناهه..گناهه..گناهه..
دوست داشتنتگناهه..
دوست داشتنت ممنوعس..
ممنوعه..
ممنوعه!..
من رو از خودش جدا کرد و گفت:
_گناه میکنم برای به اغوش کشیدنت..
هرچیزی رو تحمل میکنم حوا فقط باش
فقط بگو که میمونی...
با صدای لرزونی گفتم:
_یک سال پیش وقتی که جلوی اون تالار دست مها تو دستت بود اصلا به من فکر میکردی؟به منی که تو یه ماشین داشتم از گریه جون
میدادم و نگاتون میکردم؟!اصلا یک لحظه هم به ذهنت خطور نکرد که یه دختر بچه داره به یاد من هق میزنه؟!
سرش رو انداخت پایین و گفت:
_حوا....
اروم گفتم:
_هیچی نگو...
ناخواسته سرم به به شونش تکیه زدم و زیر لب ادامه دادم:
_گاهی به یک نقطه ای از زندگی میرسی به اسم "توقف مطلق "
نه راه پس داری و
نه راه پیش
میمانی
میمانی وس ِط وس ِط برزخ زندگی

romangram.com | @romangram_com