#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_345
_یه پرونده رو خونه جا گذاشتم.
بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_اوه بخاطر همین عصبی شدی؟خب برمیگردیم برمیداریم دیگه!
دماغم رو بین انگشتاش فشردو گفت:
_اخه امروز تولد مامانمه خانوم کوچولو از دیشب خونه نرفتم گفتم که امروز جلسه خارج از شهر دارم میخوام امروز سورپرایزش کنم
الان برم خونه ببینتم نقشه هام نقشه براب میشه!
با هیجان گفتم:
_یواشکی میریم من عاشق کارای یواشیکیم!
اخمی کرد و گفت:
_شما فقط وظیفه داری عاشق اقاتون باشی!
لبام رو غنچه کردم و متفکر گفتم:
_اوه بله سرورم حق با شماست!
بعداز یکساعت رسیدیم..ماشین رو یه کوچه پایین تر پارک کرد و باهم به سمت عمارتشون حرکت کردیم..بازوش رو گرفتم و
همونطوری که تند تند میرفتیم گفتم:
_نگهبان رو چیکار میکنی؟
با شیطنت گفت:
_اونکه کل وقتش درحال چرت زدنه!از پشت اتاقک نگهبانی میریم..
در عمارت رو باز کرد و پاورچین پاورچین از پشت اتاقک نگهبانی بسمت عمارت اصلی حرکت کردیم..مگس تو عمارتشون پر
نمیزد!مشخص بود که همه خوابن خب هفت صبحه!این دومین باری بود که میومدم عمارتشون یبار برای تولدش یبارم الان!از پله ها
رفتیم بالا سمت اتاق ازاد وارد اتاقش شدیم..در اتاق رو پشت سرمون قفل کرد..حرکت کردم سمت تخت خوابش و روش نشستم و گفتم:
_خب زود پروندت رو بردار و بریم..
با شیطنت نگاهی بهم انداخت و گفت:
_صبر کن پرونده رو پیدا کنم بعد باهات کار دارم بانوو!
romangram.com | @romangram_com