#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_175
-چیکار می کنی؟ برو عقب ببینم.
بعد با دستاش فشاری به سینم اورد.یه میلی مترم تکون نخوردم .چقد کوچولوعه. واسه این که ببینمش باید کامل سرمو میاوردم
پایین،زمزمه کردم:-به من نگاه کن .
سرشو آورد بالا. رخ به رخ هم بودیم . فاصله صورتامون حتی به یه اینچم نمیرسید .دماغم مماس دماغش بود .عرق سردی رو بدنم
نشست .من چرا اینجوری شدم؟!هر کی ما رو میدید فکر میکرد داریم همدیگرو میبوسیم!زمزمه کرد:
-برو کنار آزاد .
چقدر قشنگ اسممو صدا میزد.نفس عمیقی کشیدم که عطر خوش موهاش به مشامم رسید .فک کنم شامپو بچه استفاده میکنه.چشمامو رو
چشاش تنظیم کردمو گفتم:
-قبول میکنی این هدیه ناقابلو؟..
-برو کنار
با لجبازی گفتم:
-اگه نرم؟
با تهدید گفت:
-جیغ میزنم .
اول با تعجب نگاهش کردم ولی یکدفعه قهقهه خندم رفت هوا .باتعجب گفت:
-چته؟
بزور خندمو قورت دادمو گفتم:
-جون من گفتی چیکار میکنی؟...
بعد دوباره شلیک خندم به هوا رفت .حوا باقهر روشو برگردوند و گفت:
-برو کنار ببینم عین درخت جلومو گرفتی .
آروم دو سه قدم رفتم عقب.ولی هنوز آثار خنده تو صورتم بود .حرکت کرد سمت در رستوران تقریبا با داد گفتم:
-کجا؟.
برگشت طرفم و گفت:
romangram.com | @romangram_com