#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_85
رهی خندید و گفت:
-آخی! پیرزن!
-اه برو بمیر. اصلا تقصیر منه که بهت زنگ زدم. کاری نداری؟
رهی مکثی کرد. نمی دونست بهش بگه که داره از خونه می ره...یا نه؟ بهتر بود نگه. اون وقت فضولی یا همون به قول خودش کنجکاوی اش گل می کرد. زیرلب گفت:
-نه عزیزم. خدافظ.
رهی به در اتاق پدرش زد.
-بیا تو.
لابد فکر می کرد مامان جونشه. رهی درو باز کرد و رفت تو. خیلی خونسرد گفت:
-سلام.
پدرش سرشو سریع بالا گرفت. پشت میزش نشسته بود. گفت:
-سلام رهی! فکر نمی کردم تو باشی.
رهی همون جا دم در ایستاد و گفت:
-فقط اومدم بهت خبر بدم که دارم می رم.
فرهاد اخم کرد. پرسید:
-می ری؟ کجا می ری؟
-می رم دیگه. مگه همونی نیست که می خوای؟
-ولی هنوز تا بیست و هشت سالگیت چند ماه مونده. من ... بهت فرصت می دم!
-ولی باید عادت کنم. نـه؟
پدرش بلند شد و گفت:
-رهی...شوخی نکن. چرا این قدر بی مقدمه؟!
-فکرشو نمی کردی؟ خب...چه جوری باید مقدمه چینی می کردم؟ بلد نیستم. من مثل رها نیستم. من دیگه یه مــَردم پدر جان! فقط اومدم بهت بگم تا بدونی. فردا هم می رم. منتهی می خوام یه مدت ماشین دستم بمونه. همون طوری که خودت هم گفتی من هنوز بیست و هشت سالم نشده. سن ایده آل شما!
بذار فرهاد فکر کنه دیگه رهی برای خودش خونه داره. از کجا می خواد بفهمه؟! فرهاد گفت:
romangram.com | @romangram_com