#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_84
-بله بله...موافقم.
می دونست اگه فقط یه ف بگه لیلی تا فرحزاد رفته. درست هم حدس زده بود. لیلی شروع کرد:
-آره بابا امروز اومده بود...گفتش که مامان بزرگش می خواد بیا با اینا زندگی کنه. گلسا جان...دختر...نمی دونی چه مادر بزرگ خوش خط و خالی داره این...منم بهش گفتم بیاد پیش خودم تا وقتی اون افعی بره.
خب. ظاهرا حقیقت داشت.
×××
موبایل رهی زنگ می زد. رهی صدای ضبط شو آورد پایین. فعلا داشت از خوشحالی حرف لیلی بال درمی آورد. نگاهی به گوشی اش کرد. تندی برش داشت.
رها بود!
-الــو رها؟
-سلام آقای برادر!
-علیک سلام...
مکث کرد و گفت:
-خوبی؟ باز فرخنده چی بهت گفته بود؟
رها با تعجب گفت:
-تو از کجا می دونی رهی؟!
-می دونم دیگه...خودش بهم گفت.
-بی خیال. همونایی که همیشه می گه. خودت چطوری؟ آبتین خوبه؟
آبتین؟ رها چی کار به آبتین داشت؟ رهی مردد گفت:
-خوبم. اونم بد نیست. نمی دونم چرا این روزا یه جورایی شده. خیلی فکور شده همش می ره توی فکر.
-می ره توی فکر؟
-آره...خیله خب. خوشحالم که حالت خوبه.
-آره خیلی خــوبم! همش هم به خاطر اینه که یه دوست جدید پیدا کردم. وای رهی نمی دونی...خیلی وقت بود که یه دوست نداشتم. واسه ی همین کلی جوگیر شدم. ازم کوچیک تره...یاد جوونی هام افتادم.
romangram.com | @romangram_com