#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_69
مکثی کرد و گفت:
-چی شده که به من زنگ زدین؟
-تو یادی از منِ تنها نمی کنی دخترم!
منِ تنها. آره. رها هنوز یادش بود که هروقت یکی به فرخنده زنگ می زد پای تلفن کلی ازش تعریف می کرد و تا تلفن رو قطع می کرد کله پاچه شو بار می ذاشت!
رها آهسته گفت:
-سرم شلوغ بوده. حالا...کاری داشتین؟
مسلما فرخنده فقط برای حال و احوال زنگ نزده بود. همون جوری که رها انتظارشو داشت گفت:
-آره! می خواستم بگم پاشو بیا به این بابات یه سری بزن!
رها سرد گفت:
-برای چی باید این کارو بکنم؟
-وا...بسم الله. تو و رهی چرا این طوری این؟! بابا جان پدرت حالش خوب نیست. این روزا خیلی توی شرکتش بهش فشار میاد. همش پسرم خون دماغ می شه. چه می دونم...فشارش بالا و پایین می شه. اشتهاش کور شده.
یه لحظه رها نگران شد. باباش؟ حالش بد بود؟
ولی دوباره رهای واقعی رو پشت حصارهای سرد قایم کرد و گفت:
-خب...اینا که چیز خاصی نیستن. با یکی دو روز استراحت درست می شن.
-واقعا که! تو هم شبیه رهی هستی!
رها خنده ای کوتاه مثل همه ی خنده هاش کرد و گفت:
-خب برادرمه فرخنده جون!
-خیله خب...خود دانی! در هرصورت من پیش باباتم. خواستی یه سر بیا! شب به خیر.
-خدانگهدار.
گوشی رو قطع کرد. زانوهاشو توی شکمش کشید و گوشی رو کناری پرت کرد ...
یه لحظه بغض گلوشو گرفت. دلش برای خونواده اش تنگ شده بود. مامانش. مامانش که چهارده سال بود که نبود. گذاشته بود و رفته بود. خدا می دونست کجا. خدا می دونست برای چی.
برای باباش که همیشه فقط با مامانش شاد بود و می خندید. رهی که جمع خونواده رو به تنهایی ترجیح می داد. ولی همه ی اینا خیلی وقت بود که تموم شده بود.
romangram.com | @romangram_com