#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_68
-فکر نکنم لیلی خانوم...
بعد انگار که یهویی به فکرش زده باشه گفت:
-شایدم به پودر شکلات زیادی حساسیت داری. نیسـت؟
رهی سرشو سمت گلسا برگردوند. حالا فهمید اون همه مهربونیش برای چی بود! فلفل! اونم فلفل سیــاه! به فنجون قهوه ی توی دستش نگاهی انداخت. لیلی بهش اشاره کرد و گفت:
-خب لابد توی گلوت پریده بود. بخور پسر...بخور. خب کجا بودم...؟
رهی بازم فقط داشت قهوه اش رو نگاه می کرد. گلسا گفت:
-بفرما دیگه. می خوای یکی دیگه درست کنم؟
رهی تندی تکونی خورد و گفت:
-نه نه...مرسی!
به اندازه ی کافی تموم جونش سوخته بود! باید بقیه شو هم می خورد وگرنه لیلی به زور به خوردش می داد ... !!
×××
گلسا معین. گلسا معین. گلسا. معین.
اسم گلسا توی ذهن رها مونده بود. معمولا اسم مشتری هاش زود یادش می رفت. اصلا حافظه ی بلند مدتش خوب نبود. موبایلش زنگ می زد. اسم فرخنده جون روی صفحه روشن و خاموش می شد.
رها ابروهاشو بالا انداخت و با تردید به موبایلش نگاه کرد. خیلی وقت می شد که با پدرش یا فرخنده یا هر کس دیگه ای از فامیل حرف نزده بود. نه اینکه نخواد. سرش شلوغ بود. اما ... بازم اگه سرش خلوت بود علاقه ی چندانی به مصاحب باهاشون نداشت. هنوزم روزایی رو یادش بود که در به در با رهی دنبال خونه می گشت ... خونه ای که اجاره اش با حقوق ماهانه اش سازگار باشه ... و فرهاد هم هرروز تکرار می کرد «باید یاد بگیری مستقل باشی!»
رها هم مثل رهی عاشق چشم و ابروی خونواده اش نبود. بعد از تغییراتی که چهارده سال پیش به وجود اومد. ولی مثل رهی آشکارا اینو نشون نمی داد. فقط تحمل می کرد و توی دلش حرصش رو خالی می کرد. جواب داد.
-بـله؟
-رها؟ خودتی؟
«نـه. ندای درونمـه. آخه دست خودم بند بود دادم اون جواب بده!»
-بله خودمم فرخنده جون. سلام.
-سلام...چه قدر صدات تغییر کرده!
-نه فکر نکنم. احتمالا شما این جوری حس می کنین.
romangram.com | @romangram_com