#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_56


توی دنیا هیچ چهره ای مضحک تر از چهره ی ترانه که وانمود می کرد نگرانه،وجود نداشت.

-می تونی چسب زخم برام پیدا کنی...؟ داری؟

-فکر کنم توی کیفم داشته باشم...کی این طوری کرده؟ افتادی؟ بهش نمیاد که زخم افتادن باشه...

-نه بابا. یه از خدا بی خبری با سپر ماشین بهم کوبوند.

ترانه ابروهاشو بالا انداخت. گلسا شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-گاو بود.

-می تونی بری دیه بگیری.

-بابا چیز جدی ای نیست که...

-من اگه جات بودم بی خیالش نمی شدم. بابا طرف زده پاتو داغون کرده گلی! برو ببین دیه اش چنده.

-ولم کن ترانه چه گیری دادی ها.

نباید صداش می زد! بعد از اینکه زانوهاش رو چسب مالی کرد بلند شد و با ترانه خداحافظی کرد تا یه سر بره پیش لعیا. احتمالا شب هم می رفت پیش لیلی تا یه شامی بهش بده و خودشو عزیز کنه.

***

رهی یه ماشین اضافی توی پارکنیگ دید. بازم فرخنده ... فرخنده و فرخنده! یه نفر آدم بود و هزار دردسر. تا جایی که یادش بود این یکی ماشینی که امروز توی پارکینگ بود برای پدربزرگ خدابیامرزش بود ... و تا جایی هم که یادش بود فرخنده همه ی دار و ندار پدربزرگ رو بعد از فوت اش دودستی چسبید.

طفلکی پدربزرگش. لابد فرخنده جون از همین کارا کرده بود که بنده خدا دق کرد افتاد مرد دیگه! خیلی مظلوم بود.

درو با کلیدش باز کرد و رفت تو. صدای حرف زدن فرخنده از توی هال میومد:

-فرهاد...به قرآن مجید قسم اگه بذارم...

رهی اخم کرد. از اینکه فرخنده اسم قرآن رو به زبونش میاورد بدش میومد. حیف این کلمه که روی زبون این زن باشه. فرخنده گفت:

-صدای در هم اومد. فکر کنم رهی اومده باشه.

و بعد با صدای بلندتر داد زد:

-رهــی؟ پـسـرم؟

یه لحظه رهی فکر کرد چه خوبه که عمه لیلی نمی گه «پسرم» و می گه «پسر». حداقل اینو درک می کنه بعضی از آدما دوست ندارن جای پسر خیلیا باشن. مثلا رهی اصلا خوشش نمیومد نوه ی فرخنده باشه چه برسه به پسرش!


romangram.com | @romangram_com