#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_55
-خودت بهتر می دونی والا! ولی به قیافت میاد که...
جمله شو ادامه نداد و فقط یه لبخند زد و رفت. برای یه لحظه این فکر از سرش عبور کرد که اگه یه روز شوهرخواهر رهی شه چی می شه...؟ ولی تندی اخم و فکرشو از سرش بیرون کرد. جدیدا کنترل اعمالشو نداشت. بعد از پگاه حق نداشت عاشق بشه عبرت خوبی گرفته بود.
خصوصا که آرمان هم داشت میومد...خطرناک بود.
رهی توی اتاقش نشست. حس می کرد این روزا آبتین عوض شده. زیاد می رفت توی فکر.
شاید بهتر بود که رهی به رها می گفت که چه فکری توی سرشه. راجع به لیلی بهش می گفت. به هرحال رها کسی بود که از همه چیزش خبر داشت. رهی زیرلب با خودش گفت:
-نه که خیلی کار خوبی می کنی که می خوای اونم بدونه...
ممکن بود رها از دستش ناراحت بشه. ممکن هم بود که بزنه زیر خنده و بگه رهی چه قدر آب زیرکاه ست. کلا دختری بود که قابل پیش بینی نبود. موبایلش زنگ می زد. نگاهی بهش کرد.
فــرخنده؟! این دیگه چی می خواست؟
انگار که موبایلش یه شی طاعون گرفته ی آلرژی زا باشه با دوتا انگشت گرفتش و انداختش توی کشو. این وسط فقط همین یه دونه رو کم داشت!
×××
گلسا رفت طبقه ی بالا توی انباری گالری شون. روی زمین نشست و سعی کرد پاچه ی شلوار نسبتا تنگ شو بده بالا. خیلیم تنگ نبود ولی بالاخره بالا اومد. تا روی زانوش. اوف...هردوتا زانوش کبود شده بود.
-روان پریش بدبخت...
آخه دیگه تا این حد؟ تا این حد که مجبور به برخورد فیزیکی شه؟
خیلی درد داشت. با ناامیدی به پله های طبقه ی پایین نگاه کرد. ظاهرا به کمک ترانه نیاز داشت. این وقت ظهر معمولا کسی نمیومد گالری. بلند گفت:
-تــرانه! ترانه بیا!
-اومـدم! کجایی؟!
-این بالا!
-اونجا چی کار می کنی؟!
حالا اینم وقت گیره آورده بودا! گلسا حرصی گفت:
-تو پاشو بیا!
ترانه بالا اومد و تا زانوهای گلسا رو دید گفت:
-وای...دیوونه چه بلایی سرت اومده؟!
romangram.com | @romangram_com