#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_427

-یه بارم که شده از دوربینت جدا شو!

-نمی شه آخه! تو می تونی از دستت جدا شی؟ از پات جدا شی؟

رهی خندید و آروم گفت:

- به آسمون نگاه کن...

کلی حرف داره!

این همونی بود که صبح گلسا براش نوشته بود. رهی عقب رفت و از پشت گلسا به بچه ها علامت داد ... گلسا هنوز نفهمیده بود. تا اینکه صدای ملایم آهنگی بلند شد ...

گلسا تندی برگشت و رهی لب زد:

-اون ور رو ببین!

گلسا باز به بچه ها نگاه کرد.

صدای نوای آروم پیانو اولش بود ... نوایی که با باد سرد زمستونی میومد ... گلسا آروم آستین های کاپشنش رو تا پایین سرانگشتاش کشید. رهی دستشو از اون زیر گرفت. دست سردش توی یه لحظه گرم شد. رهی اخمی بهش کرد و گفت:

-نکن دختر ... آستین کاپشن ات کش میاد!

گلسا دوست داشت فکر کنه که رهی نگران خود گلساست ... نه نگران کش اومدن آستین ها کاپشنش ... !

صدای ملایم و نرم خواننده اومد که بچه ها باهاش خوندن:

-دوست دارم تا بازم بچه باشم ...

وقتی که عشق ما بادبادک بود

اون زمونی که معنی لذت توی تابستون آب خنک بود

دوست دارم تا بازم بچه باشم...

عاشق اون معلم بمونم

واسه ی لبخند کوچیک خانوم

شب تا صبح درسامو خوب بخونم

دیدن اون بچه ها که هیکل های نحیق و ظریف شون رو تاب می دادن و آهنگ رو عاشقانه می خوندن باعث می شد گلسا بغضش بگیره ... با اون شعر نوستالژیک ... اینجا که رسید یه قطره اشک روی گونه اش چکید ...

-عشق مثل خیس شدن زیر بارون...

romangram.com | @romangram_com