#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_423
-سی بابا! سی! وقتی سی سالش تموم می شه براش تولد می گیرن!
-باشه من حوصله ندارم به تو اینا رو بفهمونم ...
رهی خنده اش گرفت.
-از این سماجتت خوشم میاد. بگو.
گلسا شروع به ور رفتن با سائیدگی سرزانوی شلوار جینش کرد و گفت:
-می خواستم براش یه تولد قشنگ بگیرم ... یه چیزی که دوست داشته باشه. فهمیدم که قراره یه هفته دیگه برای بچه های محک یه جشن بگیرن. کلی اصرار کردم که جشن و بندازن جلو ... دلم می خواست با تولد رها یکی بشه. مدیر هم قبول کرد.
به بچه ها و بادبادک ها و بادکنک های رنگی شون نگاه کرد و گفت:
-بچه ها روی بادبادک هاشون برای رها یه آرزو می نویسن و قراره عصر براش بفرستیم توی هوا ... توی بادکنک ها هم یه برگه کاغذ می اندازیم که توش آرزو براش کردیم ...
لبخند بزرگی زد و گفت:
-عـالی می شه!
رهی بی اختیار خنده ی کوتاهی کرد ... یعنی گلسا توی چشم هاش این فوران عشق رو می دید ... ؟ نگاهشو از گلسا گرفت و گفت:
-تـو ... گلسا ... تو خیلی خوبی! بهترینی دختر!
گلسا با دست موهاشو پشت گوشش زد و گفت:
-برو بابا دیوونه ... چیزی نیست که ...
بلند شد و گفت:
-بیا ... هنوز کلی بادبادک مونده ... منم زور نداشتم این بادکنک ها رو باد کنم. از اون بزرگ هاست باید با تلمبه باد بشه ... امیدوارم که سرت خیلی شلوغ نباشه ...
دوزانو روی زمین نشست و درحالی که با کاتر یه مقوا رو می برید گفت:
-راستی رهی ...
-بله؟
-به نظرت به آبتین هم بگم ... بیاد؟؟؟ غافلگیر می شه. حالا که رها نیست تا غافلگیرش کنیم ... آبتین و می تونیم غافلگیر کنیم.
رهی سرشو تکون داد و گفت:
-موافقم. برای خوب شدن حالش حاضرم هرکاری بکنم. می خوای من بهش بگم؟
romangram.com | @romangram_com