#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_422
-گلســا! رهی اومده! ببین ببین!
گلسا تندی برگشت ... از اومدنش دیگه ناامید شده بود! بلند شد و با همون لحن شاد و صدای بلندش که انگار بلندگو قورت داده بود، گفت:
-سلـــام رهـی! فکر نمی کردم دیگه بیای!
رهی به اتاق شلوغ که پر از بچه بود نگاه کرد و بعد به گلسا نگاه کرد. گفت:
-ببینم ... چی توی سر توئه؟!
گلسا اخم کرد و دست به سینه گفت:
-تقصیر منه که بهت سلام می کنم! لعیا خانوم بهت یاد نداده جواب سلام بدی؟
رهی خندید و دست هاش رو بالا برد ... گفت:
-چشم ... ببخشید. سلام! حالا بگو ببینم چی کار داری می کنی؟
گلسا روی زمین چهارزانو نشست و رهی هم کنارش نشست. بچه ها سمت رهی اومدن که گلسا گفت:
-اوه بچه ها بچه ها ... برین کنار .. .من یه چیزی به رهی بگم بعد بیایین ...
سمیرا با فضولی گفت:
-خصوصی؟ از اون حرف خصوصی ها که مامانم به بابام می زنه؟؟؟!
رهی و گلسا بهم نگاه کردن و خندیدن. گلسا گفت:
-نخیر برو ببینم بچه ی فضول ... الان میاییم ما ...
رهی منتظر به گلسا نگاه کرد. گلسا گفت:
-امروز تولد رهاست. تولد سی و یک سالگیش.
-سی سالگی.
-سی و یک.
-سی.
-با من بحث نکن. سی و یک.
romangram.com | @romangram_com