#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_415

لعیا جوابی نمی داد. شونه هاش می لرزیدن و هق هق می کرد ...

-این بود دختر من ... ؟ این بود مونس من؟ کجا رفتی مادر ... آخه کجا ...

رهی خم شد و زیربازوهای مادرش رو گرفت:

-مامان بلند شو! باید بریم!

صدای ترمز ماشین اومد. نفسش رو محکم بیرون داد و چشم هاش رو بست. این بدترین اتفاق ممکن بود. بدترین تصادف ممکن.

-رهی چه بلایی سر دخترک من اومده ... چرا این قدر دیر باید بفهمم ... خـــدااا ...

کفش سیاه و واکس خورده ی فرهاد رو از اون سمت ماشین می دید. خودش رو عقب کشید و زیرلب گفت:

-خدایا خودمو سپردم به تو!

سمت ماشین رفت. فرهاد درو بست و ماشین رو دور زد.

-رهی ... تو هم اینجائی؟! چه تصادفی ...

تصادف از این غافلگیرکننده تر هم در انتظار بود! رهی سرش رو تکون داد و زیرلب گفت:

-سلام بابا.

فرهاد جلو اومد.

-می خواستم یه سر به رها بزنم ... می دونی که هفته دیگه تولدشه ... فرصت نداشتم هفته ی دیگه بیام بهشت زهرا، برای همین این هفـ ...

چشمش به زن سیاه پوش و زاری افتاد که کنار سنگ قبر رها سر گذاشته بود و ناله می کرد. با اخم گفت:

-اون کیه؟

رهی آب دهنش رو قورت داد ...

-اِم ... هیچ ...

فرهاد چشم هاش رو ریز کرد ... دقیق شد ... و لحظه ای بعد، دهنش نیمه باز مونده بود و چشم هاش درشت ...

-رهی ... اون ... اون ...

رهی زیرلب تایید کرد:

-مادرمه. بله.

romangram.com | @romangram_com