#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_414


هردو سکوت کردن. گلسا با دلهره پرسید:

-الان حالش چطوره؟

-خودت چی فکر می کنی؟

گلسا ساعت دور مچش رو چرخوند ... درحالی که چشمش به عقربه ها بود، گفت:

-میام اونجا.

-لازم نیست گلسا ...

-نگران لعیا خانومم!

رهی آهسته گفت:

-خودم می تونم آرومش کنم ...

گلسا شروع به جویدن پوست لبش کرد و با تردید پرسید:

-تو مطمئنی حال خودت خوبه؟ احتیاجی به بودن من نیست؟

رهی گوشی رو توی دستش جا به جا کرد. همیشه به بودن گلسا نیاز داشت. این چه سوالی بود؟ ولی نمی خواست ناراحتش کنه. نمی خواست باز پاش رو به این قبرستون باز کنه. گلسا از دست رفته های بیشتری توی زندگیش داشت و همیشه این مکان، حالش رو بد می کرد.

-نه گلسا.

-شب می بینمت دیگه؟

-آره ... مراقب خودت باش.

-تو هم مراقب لعیا خانوم باش. حواست بهش باشه. خدافظ.

-خدافظ.

گوشی رو قطع کرد و سمت مادرش برگشت. سرش رو روی سنگ قبر گذاشته بود و صدای شیون اش توی قبرستون می پیچید ... روش رو برگردوند. کاش گلسا اینجا بود. ولی باز هم از اینکه مانع اومدنش شده بود، ناراضی نبود.

سرش رو بالا گرفت. با دیدن پژوی سیاه رنگی که از ته جاده میامد، خشکش زد ... لعنت به این شانس ... لعنت!

لب های خشکیده اش رو با زبون تر کرد و با قدم های بلند سمت لعیا رفت.

-مامان ... مامان ...


romangram.com | @romangram_com