#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_394
-گلسا یه چیزی می تونم بپرسم؟
گلسا صادقانه گفت:
-ببین اصلا لازم نیست اجازه بگیری...مثل من که خیلی رک و پوست کنده هرچی می خوام ازت می پرسم تو هم ازم بپرس.
و لبخندی زد.
رهی مردد سکوت کرد. یعنی باید می پرسید؟ آخه سوال رهی...
-چرا از ترانه بدت میومد؟
لبخند گلسا خشک شد. زیرلب گفت:
-همین الانشم بدم میاد!چرا می گی میومد؟! بگو میاد!
-اگه دوست نداری نگو...من هیچ...
-نه بابا. به تو نگم به کی بگم.
به تو نگم به کی بگم...این حرفش برای رهی کلی معنی داشت. ولی رهی ترجیح می داد به معنی هاش فکر نکنه. گلسا خودشو روی صندلی اش جمع و جور کرد و گفت:
-خونواده ی معین. ما یه خونواده ی کاملا شاد و همه چی تموم بودیم. وضع مالی مون هم بد نبود. دستمون به دهنمون می رسید. بابام یه شرکت داشت و مامانم هم پرستار بود و وضع مالی مون متوسط و خوب بود. کلا راضی بودیم...فکرشم نمی کردیم که بلایی سرمون بیاد.
دستشو زد زیر چونه اش و به رهی نگاه کرد. گفت:
-تا اینکه یکی به اسم وحید پیداش شد. این وحید...به بابام پیشنهاد داد که باهم شریک شن. مامانم به بابام گفت که شریک نشین...گفت یه احساسات بدی دارم نسبت به این یارو...ولی بابام گوش نداد و شریک شدن. هیچی دیگه...شیش ماه نکشیده کل پول های بابامو کشید بالا و یه آبم روش ورشکست شدیم که شدیم...
مکثی کرد. رهی گفت:
-خب...ارتباط اش با ترانه چیه؟
-الان می گم.
ادامه داد:
-بازم یه ماه نشد که این قدر وضعمون داغون شد که بابام تاب نیاورد. همین شد که فوت شد. مامانم که بدجور به بابام وابسته بود...مفهوم واقعی دق کردن رو فهمیدم. چندماه بعدش هم مامانم مرد. من تنها شده بودم. خونه مون هم که وحید بی توجه به من فروخت. تا اینکه...ترانه پیداش شد. ترانه دختر وحید بود.
-دختــرش؟!
-آره. باهم مشکل داشتن. گفت من از این کار بابام بدم اومده و می بینم که تو هم مثل من جوون و تنهایی بیا من کمکت می کنم. منم گفتم چه دختر ماهی...چه خوبه چه مهربونه!
romangram.com | @romangram_com