#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_393
-دستت رو بده من. اون طرف وایسا ...
گلسا سرش رو برگردوند و لبخندی زد. تنها رد شدن از خیابون، چیزی نبود که ازش بترسه. چیز تازه ای نبود. به ترس های بزرگتر از این هم غلبه کرده بود! ولی از گرفتن دست رهی نمی تونست بگذره.
دستش رو گرفت و گفت:
-کجا بودم؟ آها ... من تا وقتی که رفتم هنرستان از درس فراری بودم.
توی ماشین نشستن و گلسا ادامه داد:
-تازه...کلاس اول دبستان که بودم اصلا از مدرسه می ترسیدم.
رهی با تعجب تکرار کرد:
-می تــرسیـــدی؟!
-اهوم ... خیلی عجیبه؟ مامانم همیشه بهم می گفت من دم در منتظرت می شینم. از وقتی می رسونمت تا وقتی که تعطیل شی منم حرفشو باور می کردم! بعد یه روز که یکی از کتابام و جا گذاشتم خیلی خونسرد گفتم مامانم دم دره برین ازش بگیرین...بعد رفتیم دیدیم نیست...یک ضربه روحی بزرگی خوردم که نگو و نپرس...!
رهی لبخندی زد و زیرلب گفت:
-از بچگی ات همین گلسا معین بودی.
گلسا نگاهی بهش انداخت و گفت:
-شنیدم چی گفتی ... فکر نکن نشنیدم! گوش های من مثل یه دختر پونزده ساله سالمه!!
گلسا پتوی چهارخونه اش رو دور خودش محکم تر پیچید و به ماه نگاه کرد. ماه شاهد خیلی از شب های قشنگش بود. شب هایی که رهی رو در کنارش داشت. شبی مثل امشب.
-رهی...می گم...مامانت و چه قدر دوست داری؟
رهی هم پتوشو تا پایین شونه هاش کشید. به ایوون گلسا نگاه کرد و گفت:
-خب تا وقتی که بود نمی فهمیدم. خودت بهتر می دونی. ولی وقتی که رفت...انگار روح خونه رفت.
-مگه خانه ی ارواح بود...؟!
رهی خندید و گفت:
-نـه...ولی مادر یه چیز اساسی توی خونه ست. واقعا اون که نبود یه چیزی کم بود! خیلی دوستش دارم. بیشتر از قدیما الان دوستش دارم. اگه یه نفر دیگه جای من بود شاید الان کمتر دوستش داشت. شاید می گفت چون که رفته و تنهامون گذاشته، دیگه دوستش ندارم. ولی من اتفاقا بیشتر هم عاشقش شدم ...
هردوشون سکوت کردن. گلسا با خودش فکر کرد اگه صدای جیر جیر یه ملخ میومد شب خیلی بهتری می شد. ملخ جیر جیر می کرد یا جیرجیرک؟ احتمالا...جیرجیرک.
رهی تندی به گلسا نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com