#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_387

با دیدن لباس سیاه گلسا اخم کرد و جمله اش نصفه موند. با احیاط گفت:

-چیزی شده گلسا؟

گلسا دستش رو روی لبش فشار داد ... آهسته گفت:

-یکی از دوستام فوت شده بود.

-وای...تسلیت می گم عزیزم...جوون بود؟

گلسا آروم سرشو تکون داد. ترجیح داد از بقیه چیزا حرفی نزنه. اینکه هم عروس بود،هم عاشق بود،هم دل شکسته بود... مظلوم بود. گلسا روی یه صندلی نشست و با کلافگی بدون اینکه به سوال لعیا جواب داده باشه، گفت:

-وای لعیا خانوم! وای! وای از دست این احمق!

لعیا خندید و گفت:

-کدوم احمق؟

-همون احمقی که دوستش دارم. شما بودی گفتی عشق یعنی حالت خوب باشه؟ خب من اصلا هم حالم خوب نیست ولی عاشقم.

-چی شده...مگه چی بهت گفته...

این رو با ملایمت گفت و فنجون چای سبز رو جلوی گلسا گذاشت. گلسا با انگشت هاش بازی کرد و گفت:

-هیچی بابا...فقط اصلا دوستم نداره. لعیا خانوم! من چرا تا حالا شوهرت رو ندیدم؟ مگه شما عاشق نشدی؟ مگه عاشق نشدی که چنین تعریف درست و خوبی از عشق داری؟

لعیا لبخند محوی زد و گفت:

-شدم. بچه هم دارم. اتفاقا...تو همیشه منو یاد دخترم می اندازی.

-چند سالشه؟

-فکر کنم الان باید...سی و یکی دو سالش باشه...اگه اشتباه نکنم...

گلسا اخمی کرد و گفت:

-وا...یعنی چی اشتباه نکنم؟؟

لعیا کوتاه خندید و گفت:

-گلسا ... خیلی وقته ندیدمش.

دستش رو روی گونه ی گلسا گذاشت. با مهربونی، زمزمه کرد:

romangram.com | @romangram_com