#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_386


-خب یه حسی می گه... تو که به احساسات من اعتماد داری. نه؟ بیا نگاهش کن. اصلا از اون یکی هم خوشگل تره...خانوما خوشگل ترن. نگاهش کن.

رهی خم شد و نگاهش کرد. هیچ فرقی با قبلی نداشت. یکی از ابروهاشو بالا انداخت و رو به گلسا گفت:

-تو یه مرهمی گلسا ...

گلسا متعجب از تغییر لحن و صحبت رهی، سرش رو بالا گرفت و نگاهش کرد.

-بله؟

-هیچی ... فقط از بودنت توی این شرایط خیلی خوشحالم ... خیلی ...

گلسا درحالی که لبش رو می جوید، صاف ایستاد. کوله اش رو از روی زمین برداشت و سرش رو تکون داد. گفت:

-دیرم شده. عصر می بینمت. خدافظ ...

و سمت در دوید. رهی پشت سرش گفت:

-باشه! روز خوبی داشته باشی!

صدای ضعیف گلسا رو موقع خروج از خونه می شنید:

-هیچم خوب نیست...اول کفش راستم و پوشیدم حواسم نبود.

می خواست بره پیش لعیا. دوربینشو روشن کرد و از برگ های زرد و نارنجی ای که روی زمین ریخته بودن یه عکس گرفت. باید این لحظات رو ثبت می کرد. شاید در آینده، یه روزی که همه چیز خوب بود، این عکس ها رو می دید ... یاد این روزها می افتاد و بارها و بارها از خدا تشکر می کرد.

سوار مترو شد. جا برای نشستن نبود. کلا روز گندی بود دیگه...روزی که با کفش راست و بند کفش چپ شروع شه مزخرفه! یه جا خالی شد. تندی نشست و با خودش فکر کرد:

-شاید روز خیلی گندی هم از آب درنیاد.

ولی دوتا ایستگاه بعد یه زن حامله سوار شد و از اونجا که گلسا نمی تونست این پا و اون پا کردن اون زن بیچاره رو ببینه ...(!) مجبور شد بلند شه و جاشو بده به اون.

ولی وقتی وارد کتاب فروشی ساکت و خلوت لعیا شد، انگار آروم شد. انگار یک لحظه همه چیز از حرکت ایستاد. عطر چای سبز صبحگاهی لعیا رو به مشام کشید و جلو رفت ..

بلند گفت:

-صبح پاییزی تون بخیر لعیا خانوم!

لعیا لیوان چایی شو روی میز گذاشت و گفت:

-به به...علیک سلام! شما کجا؟ اینجا کجا؟ راه گم...


romangram.com | @romangram_com