#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_382


-می دونستم اینجایی...هم اومدم یه سر به بچه ها بزنم...هم برسونمت خونه دیگه. داره شب می شه.

از رهی ممنون بود. به خاطر اینکه توی هر شرایطی به فکرش بود و فراموشش نمی کرد. چه قدر این مرد حواسش به دور و برش بود؟

انگار دیگه نمی تونست رهی رو پسر صدا بزنه. این اندوه، رهی رو مرد کرده بود.

-خیله خب.

گلسا دستاشو به زمین تکیه داد و بلند شد. برای بچه ها دست تکون داد و بعد از اینکه به سختی ازشون دل کند، با رهی بیرون اومد. گلسا گفت:

-می گم رهی...خونه ی رها چی می شه؟

-آبتین قراره بره اونجا زندگی کنه.

گلسا با حیرت زمزمه کرد:

-چــی؟! این طوری که براش سخت تره!

رهی شونه هاش رو بالا انداخت. زیرلب گفت:

-نمی دونم به خدا...خودش می دونه...می گه خونه ی رها خونه ی منه. خونه ی ماست. چی بگم...ولی بعضی از وسایلشو آوردم خونه ی خودم. بعضی چیزا رو نداشتم...

یه طرف لبش بالا رفت و به شوخی گفت:

-نمی ذارم همه وسایل خونه برای اون افعی بمونه!

گلسا خندید. نفسی کشید و گفت:

-خیلی برام عجیبه...همش یه هفته ست رها مرده! ولی برای من...مثل هفتاد سال گذشت! و الان دارم می خندم...

این جمله رو گفت و اشک توی چشم هاش حلقه بست.

-فکر کنم بهش می گن شوک. درهرصورت...باهاش کنار اومدیم.

نفسی کشید ... زیرلب گفت:

-فکر می کنم این یه خوابه. انگار زیر پلک یه کابوس گیر کردیم گلسا ... هممون ... نمی دونی روزی چندبار خودم رو سرزنش می کنم ...

گلسا نگاهش کرد ... آهسته دستش رو دراز کرد و روی بازوی رهی گذاشت ...

-رهی چرا؟ چرا خودتو سرزنش می کنی؟


romangram.com | @romangram_com