#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_381

-رها کوش؟

-خیلی وقته نیومده...

گلسا تک سرفه ای کرد تا بتونه به خودش مسلط بشه و سرشو تکون داد. چطور باید این فاجعه رو برای این بچه ها توضیح داد؟ زیرلب گفت:

-بچه ها جونم...رها دیگه نمیاد.

پدرام با چشمای گردی که توی صورت لاغرش از همیشه گردتر به نظر می رسیدن گفت:

-بـرای چی؟ چرا دیگه نمیاد؟

گلسا به سما نگاه کرد. می دونست سما رو نمی تونه گول بزنه چون از بقیه شون بزرگتر بود. ولی شاید بقیه رو می تونست گول بزنه. سعی کرد لبخند بزنه...موفق شد یه لبخند محو و کوچولو روی لبش بنشونه. گفت:

-رها رفته پیش فرشته ها...یه مدت اونجا قراره بمونه. قراره پیش فرشته ها کار کنه.

سمیرا با تردید گفت:

-خب هم پیش فرشته ها باشه هم پیش ما...رها همیشه می گفت ما فرشته ایم...

گلسا خنده ی کوتاهی کرد و گفت:

-راست می گفته! خب نه...فرشته های واقعی. از اونا که بال دارن و یه حلقه نورانی دور کله شون! رفته پیش اونا کار کنه. اونا خیلی دورن. توی آسمونن...برای همینم...رها فعلا جاش اونجاست. نمی دونم کی میاد. شاید ما بریم پیشش...

پدرام با ذوق گفت:

-می ریـم؟ پیش فرشته ها؟

-آره عزیزم...پیش فرشته ها...پیش رها...

یهو سمیرا از جا پرید ... دست هاش رو مشت کرد و با هیجان، بلند داد زد:

-عمــو رهی! تو کــی اومدی؟؟

گلسا تندی برگشت. بازم رهی بی خبر پشت سرش بود. رهی یقه ی پیرهن مشکی شو تا زد و با لبخند محوی گفت:

-نذاشتین بترسونمش!

به گودی ها عمیق زیر چشم رهی نگاه کرد. این غم رهی رو بزرگ کرده بود. انگار این خستگی های روی صورتش رو هیچ چیز نمی تونست از بین ببره ... گلسا لبخندی بهش زد. بچه ها نباید این غم بزرگ رو می فهمیدن. بچه ها خودشون در حالت معمول، با یه غم دست و پنجه نرم می کردن ...

-می خواستی منو بترسونی؟ ای بی وجدان...!

بچه ها خندیدن...فعلا همین خنده ها گلسا و رهی رو خوشحال می کردن. رهی خم شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com