#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_371
-هیچی نگو رها. هیچی!
رها نفسی کشید ...
-آبـتـ ... آبتین ...
دست های آرمان لرزید...نفس هاش بریده بریده شدن...امشب رها زن اون شده بود و...داشت به آبتین چی می گفت؟ می خواست چی بگه؟ با اینکه می دونست رها و آبتین هم دیگه رو می خوان...ولی یه لحظه خون جلوی چشماشو گرفت...احساس حقارت بهش فشار آورد...
در اتاق و محکم کوبید...گوشی از دست رها افتاد و تندی پرید عقب...آرمان همون طور که می لرزید دستشو روی دکمه ی کنار موبایل رها فشار داد و خاموشش کرد...رها با وحشت گفت:
-آرمان...مگه تو نرفته بودی؟!
-چیه...؟ عیشت منقص شــد؟؟؟
بلند فریاد زد:
-آره؟ رهــا آره؟!؟!؟؟؟؟
رها روی تخت افتاد...می تونست رگ گردن آرمان و ببینه...آرمان انگشت اشاره شو بالا برد و گفت:
-خسته شدم! خب منم آدمم! مگه فقط آبتینه؟!؟ هــــان؟؟؟ چرا همیشه باید به من بگن روانــی؟؟ چون تو منو روانی کردی!
رها هراسیده عقب عقب رفت ... زمزمه کرد:
-مــن؟!
جلوی چشماش رها نبود...جلوی چشماش پگاه بود...چشمای اقیانوسی پگاه بود...اصلا رها رو نمی دید. فقط پگاه رو می دید...بازم توهمات و توهمات...آرمان هیچ وقت درمان نمی شد...
بلند داد زد:
-چرا هیچکی منو نمی بینه؟ من این قدر کوچیکم؟؟؟ این قدر حقیرم؟ این قدر احساساتم پستــه؟!!
رها زیرلب گفت:
-آرمان...آرمان...
از ترس رنگش رو به سفیدی می زد...حرکات آرمان عادی نبود...هیستریک بود...خواست سمت در بره ولی آرمان محکم گرفتش...خشکش زد. آرمان باز گفت:
-تو منو کشتی! پگاه تو قاتل من بودی... به خدا جلوتر بیای اینو می شکونم ...
فک آرمان لرزید ... از خشم ...
-من شوهرتم ... بفهم اینو امشب شوهرتم!
romangram.com | @romangram_com