#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_370


-بلـه آبتین...؟

آبتین توی خونه اش بود. با چشمایی که ابری بودن. با صدای گرفته اش گفت:

-رها...الان خوشحالی؟

-چـ...چی؟ منظورت چیه؟ خوشحالم؟

آرمان نفس عمیقی کشید.

آبتین توی تلفن گفت:

-الان که...با آرمانی...آرمان نامزدته...عشقته..خوشحالی؟

-مـَ...

آبتین وسط حرف رها پرید:

-تو خوشحالی...آره. ولی...رها من می خوام یه چیزی بهت بگم. می دونی همیشه بازنده بودن چه حسی داره؟ اینکه همیشه یه نفر زودتر از تو دست بجنبونه؟ این که تو فقط برای سالم نگه داشتن کسی که دوستش داری که بجنگی و آخرش...ببازی؟

یه قطره اشک روی گونه ی رها افتاد...از بس سکوت بود حتی آرمان هم می تونست صدای آبتین و بشنوه...

آبتین بی اختیار هق زد:

-من فقط همیشه ساکت موندم...و گذاشتم بقیه برام تصمیم بگیرن! من...من شبام و با یه دنیا بغض سر کردم و هیچ کس نفهمید...با یه قلب سنگین و یه وجدان که عذاب می کشید سر کردم و هیچ کس نفهمید...

آرمان نفس عمیقی کشید...خب که چی؟! آرمان هم این روزا رو کشیده بود...

رها قطره قطره اشک می ریخت و آبتین ادامه داد:

-شاید همیشه تقصیر خودم بوده...اینکه دردام و به هیچ کس نگفتم. دردهایی که شاید یکی پیدا شه که بهشون خاتمه بده...من شکستم! من دوبار شکستم! ولی هیچ کس نشنید...هیچ ندید...همه گفتن آبتین یه مرده! مرد که گریه نمی کنه! مرد که نمی شکنه! چرا...مرد گریه می کنه! مردی که شکسته باشه گریه می کنه! بلند هم گریه می کنه!

نفس گرفت و بلندتر گفت:

-رها من دوست داشتم...دوست دارم! دیر گفتم چون...چون...رها من مغرور نیستم! من فقط نمی خوام...برادرم و از دست بدم...من دوستش دارم...هرچی باشه برادرمه...

رها با پشت دست اشکاشو پاک کرد و خندید...بالاخره گفت! آبتین گفت! رها گفت:

-آبتین ...

آبتین ساکت شد. نمی دونست چی بگه.


romangram.com | @romangram_com