#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_357

-رهی ... انتظارش رو ازت نداشتم.

رهی سرش رو بی حرف تکون داد. الان باید تشکر می کرد؟ زیرلب گفت:

-بزرگ شدیم و ندیدین.

-می دونم.

-دخترتون داره عروس می شه بابا.

مکثی کرد و پرسید:

-لذت داره، نه؟

دوباره مکث.

-حالا ناراحت نیستین که یه مادر از بردنِ این لذت محرومه؟

-رهی ... ببین ...

رهی قبل از اینکه پدرش اوج بگیره، تندی گفت:

-من متاسفم، نباید سر موضوعات قدیمی رو باز کنم. من رو ببخشید.

-تو کار منو انجام دادی ... کار رو تموم کردی!

رهی توی چشم های پدرش نگاه کرد. محکم گفت:

-تمام این سال های اخیر خودم حواسم بهش بوده. خودم براش سایه بودم. هر قدر کمرنگ! و شما فقط سی سال پیش اسمش رو گذاشتین رها و چهارسال پیش واقعا رهاش کردین.

-رهی ...

-خواستم به قول خودتون، وظیفه ام رو تمام و کمال به انجام برسونم.

زمزمه کرد:

-برادری کنم تا پدری یادتون بیاد. همین.

×××

گلسا دو زانو جلوی گنجه ی لیلی نشست. همون گنجه ی لباس هاش. همون شب قبل از مهمونی آرمان کل لباس ها رو داده بود به گلسا...می گفت دیگه به چه درد من می خورن...

گلسا لبخند محوی زد و درحالی که از ایوون به آسمون نگاه می کرد زیرلب گفت:

romangram.com | @romangram_com