#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_356
هوف ... !
همشون مشغول حرف زدن باهم بودن. باز هم یه بحث متعارف و پیش پا افتاده بود. یه چیزی توی مایه های اقتصاد، سیاست، آب و هوا، آلودگی ... چیزهایی که فقط تکرار رو می رسوندن. تکرار و تکرار!
گلوش رو صاف کرد. می خواست اعلام حضور کنه.
صدای بلند فرخنده که قطع شد، انگار بقیه هم ساکت شدن.
-می شه من یه چیزی بگم؟
رها نگاهش رو که مخلوطی از محبت و کنجکاوی بود، به رهی انداخت. از اینکه این همه توی مرکز توجه بود، احساس دستپاچگی می کرد ولی به روش نیاورد.
دستی به گردنش کشید و یه ذره به جلو خم شد. آرنج هاش رو به سرزانوهاش تکیه داد.
-همون طور که می دونین ... به خاطر خواهر من اینجا جمع شدیم. و آرمان عزیز. شما ...
و به سهیل و فرزانه نگاه کرد:
-اون همه راه رو فقط به خاطر ما اومدین. و ممنون از اعتمادی که به ما داشتین. می خواستم ... بگم که ...
مکثی کرد.
-خواهر من، رها، باارزش ترین فرد زندگی مه. کسی که با جون و دل براش مایه می ذارم. کسی که باهاش بزرگ شدم. به خدا که برام از هر جواهری، جواهرتره ... برام از هر ارزشی، باارزش تره!
نگاهی به رها کرد. بغض توی چشم هاش رو می خوند. به همین زودی اشکش دم مشکش اومده بود؟
-حالا، فرض کنین که ما قراره این تک جواهرمون رو بدیم دست شما ... اگه دختر داشتین درک می کردین! آرمان مرد خوبیه. یعنی ... ما ازش چیزی بدی ندیدیم و به حرمت هفت سال آشنایی با شما و خانواده تون، داریم عزیزترین کس زندگی مون رو بهتون می سپریم.
سرش رو تکون داد. صادقانه گفت:
-فقط می خوام که مراقبش باشین. آرمان، هواش رو داشته باش! آزادی اش رو ازش نگیر. بذار واقعا رها باشه. براش مردونگی کن و حواست به این بهشتِ ما باشه ...
رها سرش رو پایین گرفت و خیسی مژه هاش رو با انگشت گرفت. بهشت رهی بود. چه خوب که برادرش رو داشت. چه خوب که یه مامن مطمئن داشت.
-همین!
آرمان به نگاه منتظر رهی چشم دوخت. و به آبتین که با شونه های افتاده و چشم های دلواپس نگاهش می کرد. لبخندی زد و زیرلب گفت:
-مراقبشم رهی. مراقبشم!
نیم ساعت بعدی که آرمان و رها برای صحبت کردن توی یکی از اتاق ها رفته بودن، فرهاد جاش رو عوض کرد. کنار رهی نشست و دستش رو روی پشتی مبل،پشت سر رهی، دراز کرد ...
romangram.com | @romangram_com