#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_351
گلسا گفت:
-خب یه خرید کاملا زنونه ست! معلومه که به شما نمی گیم...
آرمان خندید...گلسا گفت:
-راستی می خواستم ازتون تشکر کنم که مددکار پدرام شدین. خیلی لطف بزرگی کردین و خوشحالمون کردین.
-خواهش می کنم...من خودم با این کار خوشحال می شم...
-خب...
گلسا مکثی کرد و گفت:
-آقا آرمان..شما...خودتون خواستین که نامزدی تون این قدر زود راست و ریس بشه...یـا...؟
-نه خود رها خیلی اصرار داشت که سریع مهمونی رو بگیریم و یه صیغه ی ساده ی چندماهه باشه و بعدشم عقد...خودش خواست.
خندید و گفت:
-البته ما هم که مشکلی نداریم!
تندی گفت:
-راستی گلسا خانوم ... به رها بگین یه موقع امشب رو یادش نره ها!
گلسا خنده اش گرفت. زیرلب گفت:
-وای ... آخه ممکنه کسی شب خواستگاری اش رو یادش بره آقا آرمان؟
آرمان چیزی نگفت. فقط کوتاه خندید.
-بله...خب خوشحال شدم باهاتون حرف زدم. به رها می گم زنگ زدین. خدافظ.
-خدافظ.
موبایل رها رو توی کیفش گذاشت. احساس خوبی نسبت به این آرمان نداشت. اصلا از همون اول بسم الله که زد پاشو چلاق کرد کلا باهاش روابط دوستانه ای نداشت! تقه ای به در اتاق پرو زد و با بی صبری گفت:
-اه رها افتادی توی مثلث برمودا؟ بیا بیرون دیگه...!
-اومدم...
درو آروم باز کرد و درحالی که دامن لباسشو مرتب می کرد گفت:
romangram.com | @romangram_com